من الآن به سلامتی بعد از n روز تلاش بیوقفهچشمک و استرس وحشتناکاسترسپیش‌بینی بودجه 5 ساله آینده شرکت را تمام کردم.تشویق نمیدونم تا حالا شده یک کاری رو مجبور باشید انجام بدید بعد اصلا حوصلش رو نداشته باشید و حاضر باشید هرکاری رو انجام بدید بجز اون کار. این بودجه 5 ساله برای من اینطوری بود.سبز آخه وقتی میدونی نصف این فرضها هم محقق نخواهد شد چرا باید این همه آدم خودش رو اذیت کنه که آینده رو پیش بینی کنه.سوال خلاصه خدا را شکر که تموم شد.

امروز آقا پسر بعنوان روز دوم رفتند مهدکودک. خدا را شکر خیلی خیلی بهتر از اون چیزی بود که انتظار داشتم. اولش محکم دست من رو گرفت که مامان هم باید باهام بیاد تو کلاس، بعد که مربیش کاغذ آورد و چسبوند به دیوار که با پاستل روش نقاشی کنند دیگه یادش رفت مامانی هم وجود داره. من هم برگشتم پایین نشستم تا ببینم کی گریش درمیاد که خدا را شکر در نیومد. ساعت 10 براشون یکی یکدونه از این استکان کوچیک دسته دارها است شیر با از این بیسکوییت عمله خفه کنه (ساقه طلایی) بردند بالا بعنوان میان وعده. یکهو دیدم مربیشون هراسون اومد پایین میگه محمد علی به شیر حساسیت داره؟ گفتم نه. گفت آخه یکخورده شیر و بیسکوییت خورد همه رو بالا آورد. (البته گلاب بروتون) گفتم نه نگران نباشید این پسر من کار همیشه‌اش هست. هر چیزی یکذره به مذاقش خوش نیاد فکر میکنه هرچی از پریروز خورده باید بالا بیاره.