عصبانیم و بداخلاق. از اون مدلهایی که خیلی غیرقابل تحمل میشم. چرا؟ نمیدونم. شاید بخاطر خونه باشه که وقتی پام رو میزارم توش باید فکر کنم ببینم زلزله کی اومده. شاید هم برای خاطر اینکه هروقت تو آینه نگاه میکنم یاد رابینسون کروزو میفتم. شاید بخاطر نخوردن آسنترا دیشبه. دیشب هم عصبانی بودم. انگار میخواستم خودم رو تنبیه کنم. بین مسواک نزدن و نخوردن قرص، ترجیح دادم قرص رو نخورم. شاید هم بخاطر اینه که دِبی انرژی مثبت دریافتی از اطرافیانم به حداقل رسیده. پسرک رو فرستادم جشن کریسمس. براش هم ماشین بتمن خریدم. لباس بتمنش رو هم دوختم و گذاشتم تو کیفش که حسابی عیشش کامل بشه. خسته بودم. ترجیح دادم شکست رو بپذیرم. نمیتونم هم بچه‌ام رو روزی ٨ تا ٩ ساعت بزارم مهدکودک و بعد توقع داشته باشم که اونی باشه که من میخوام. تنها کاری که کردم این بود که روشنش کردم که این هدیه رو من برات خریدم و بابانوئل یک نمایشه برای شاد کردن شما. شب هم کلی باهاش بازی کرد و بعد داد به من که دوباره بسته‌بندیش کنم و بعد کادوش کنم و بفرستم مهد. امیدوارم موقع بازکردنش ادای غافلگیر شدن دربیاره ولی.