اینبار هم پروژه مهد محمدعلی با شکست روبرو شد. پازل واقعا مهد مزخرفی بود. البته مربیهای مهربونی داشت ولی هیچ برنامه‌ای نداشتند. یعنی از صبح معلوم نبود قراره امروز چیکار کنند. هر روز هر چیزی پیش اومد دیگه. روز اول که ما اونجا بودیم وقت ناهار بچه‌ها از کلاسهاشون اومدند بیرون برن ناهارخوری. هرکدوم دنبال دمپاییش میگشت خب به کفشها دست میزد یا روی زمین میشست تا کفشش رو بپوشه ولی اصلا دست بچه‌ها رو نشستند. بشقابی هم که برای محمدعلی توش غذا کشیده بودند یک بشقاب ملامین بود که شکل ماهی بود و کلا دم ماهیه شکسته بود. دیروز هم که برای روز سوم رفتیم تا وارد شدیم شروع کرد به گریه بدجور و خب طبق معمول همیشه استفراغ. بردمش توی دستشویی دست و صورتش رو بشورم دیدم اولن شیر آب گرم خرابه و فقط آب سرد باز میشه (حالا دیروز کلی هوا سرد بود و داشت برف میومد) بعد هم خبری از صابون نیست. فکرش رو بکنید اونوقت ماهی ٢٠٠ هزار تومن هم میگیرن. خلاصه که مزخرف بود. حالا دوباره دارم دنبال مهد میگردم. راه نو و تابان گفتند جا نداریم و فعلا رزرو کردند حالا فردا اگر بشه میرم شاپرک رو هم میبینم.

گلمریم عزیز من مهد نارنجی رو دیدم، همونی که توی گلستان بعد از ستاری هست، آشپزخونه و دستشوییش اصلا تمیز نبود و اتاق بچه‌های ٢ تا ٣ سال خیلی کوچک بود. هرچی هم من پرسیدم یعنی صبح تا عصر بچه‌ها فقط اینجا هستند گفتند بله.

آخر سال وضعیت کاری من وحشتناکه، دیشب تا ٨:٢٠ شب شرکت بودم، حالا تازه این پروژه مهد هم اضافه شده. شدیدا کم آوردم. امروز رو که بزور رتالین دارم کار میکنم، اگر تا آخر سال حسابی کوکائینی نشم شانس آوردم. دیروز آقای م میگه واقعا خیلی داریم کار میکنیم من که از وقتی رسیدم خونه چرت زدم تا شام بعد هم خوابیدم. بهش میگم خوشبحالتون که وقتی میرسید خونه میتونید که چرت بزنید من که تو راه خونه باید جواب بدم که امشب شام چی داریم تا برسیم تازه به محمد علی. واقعا من راجع به تواناییهای خودم دچار کمی اغراق نشدم؟ به این میگن چی سندرم خودسوپرمن بینی؟