از تمام لحظاتی که برای کار خودم رو تو زحمت انداختم، به حمیدرضا و محمدعلی فشار و استرس وارد کردم، مامانم رو تو زحمت بچه‌داری بیشتر برای انجام کارهای شرکت انداختم پشیمونم. من مسیر رو اشتباه میرفتم. فکرمیکردم با بنحواحسن انجام دادن کار میتونم تواناییهای خودم رو اثبات کنم و در ضمن به شرکت و کشورم خدمت کنم. اما اصل قضیه چیز دیگه‌ای بود. روزی که صحبت کردم که پستم رو عوض کنم و دیگه رئیس‌گروه نباشم تمام فکرم این بود که اگر من از دست این مدیر ذله شدم و نمیتونم بیشتر از این فشار و استرسی رو که به من وارد میکنه تحمل کنم  و نمیتونم کارایی رو که باید داشته باشم حفظ کنم پس بنفع شرکته که کس دیگه‌ای که این مشکلات رو نداره جایگزین من کنه که کارهاش به تعویق نیفته. و این احمقانه‌ترین کاری بوده که تا الآن تو زندگیم کردم.

خدایا کمک کن این ۴٠ روز باقیمانده هم زودتر تموم شه و من خلاص شم از اینجا.