باباجان اینجا چقدر سوءتفاهم اینجاد شد. اولش که بنده الان ٣٣ سال و ٢ ماه و ۵ روزه هستم. پس در ایام ٣٣ سالگی بسر میبرم نه اینکه تازه ٣٣ ساله شده باشم. دومش هم اینکه اون خانم کوچولو دختر عموی محمدعلیه نه خواهرش.

 روز یکشنبه تو کیف محمدعلی کارت تخفیف "جشن خنده" گذاشته بودند که تو سینما آستارا اجرا میشد. کل اجرا هم سه روز بود که از شنبه شروع شده بود. ما (من) هم یکدفعه اون سرخوشی 33 سالگیم زد بالا و پیشنهاد دادم که دوشنبه بریم. نمایش ساعت 8 شب شروع میشد. حالا هی حمیدرضا بگه بیخیال شو. اونجا جاپارک گیرمون نمیاد و اینا و من بگم نه الّا و بلّا که باید بریم. وقت که داریم و دیرمون نمیشه. سرحوصله جاپارک هم پیدا میکنیم. روز دوشنبه ساعت 5،20 دقیقه محمدعلی رو از سرویس تحویل گرفتیم و راه افتادیم سمت تجریش. حدود ساعت 6،15 تو نیاوران بودیم به سمت تجریش که دیدیم آقا پسر داره خوابش میبره. هرچی هم ما سعی میکنیم نذاریم نمیشه. جلوی کافه ویونا بودیم که من دوباره هوشمندی بخرج دادم و پیشنهاد دادم بریم بستنی بخوریم که این هم خواب از سرش بپره. همونجا هم یک جای پارک بود. پیاده شدیم و رفتیم کافی شاپ بغلی کافه ویونا (خب حتما اونجا جا نبود دیگه، این که سوال نداره) بستنی هم نداشت درنتیجه دوتا شیک سفارش دادیم (بازهم سوال دارید؟ بفرمایید. خب معلومه دیگه چرا دوتا. چون محمدعلی که یکی رو کامل نمیخوره، درنتیجه من باید صبر کنم آقا بخوری هرچیش موند رو من بخورم) محمدعلی یک مقداری از مال خودش رو خورد و گفت بسمه. حمیدرضا هم وسطهاش بود. آقا من شروع کردم به خوردن داد محمدعلی بلند شد که جیش دارم. حالا عربده میکشه ها. حمیدرضا تندتند مال خودش رو خورد و مال من رو هم آقاهه ریخت تو لیوان یکبار مصرف و ما بدو از مغازه اومدیم بیرون. حالا اونجا ها هم هیچ جا نبود که ببریمش. سوار ماشین شدیم حالا یک ترافیکیه که اصلاً امیدی نیست ما به جایی برسیم. خلاصه من هم یک کیسه زباله مخصوص ماشین رو درآوردم و گلاب بروتون پسرمون جیش کردند. (نه پس خیال کردید گوشه خیابون. ناسلامتی داشتیم مثل آدمهای بافرهنگ میرفتیم نمایش ها) حالا تو ماشین ما بودیم به اضافه یک کیسه جیش. ترافیک هم که اصلاً بازبشو نبود. حدود ساعت 7.15 بود و ما تازه داشتیم میرسیدیم سر دزاشیب که محمدعلی یادش افتاد ایندفعه  پی پی داره. ای خدا. دیگه ایندفعه رو خواهش کردیم که کمی تحمل کنه. حالا دیگه نوبت حمیدرضا بود که آمپرش بره بالا. که من گفتم ترافیکه و تو فلان و ... . من هم که ساکت و مظلوم، ولی محمدعلی شروع کرد با باباش دعوا کردن و خلاصه که رسدیم جلوی پارکینگ شهرداری. حالا من تو دلم دارم دعا میکنم که اقلاً این جاپارک داشته باشه که دیدم خیلی مستجاب الدعوه شدم پارکینگ 118 تا جای خالی داره. من و محمدعلی پیاده شدیم که بدو بریم سالن و من ببرمش دستشویی و بلیط بگیرم تا حمیدرضا پار کنه. رسیدیم در سینما دیدیم یک صف داره از کجا تا کجا. همه هم از همین کارتهای تخفیف داشتند. وایسادیم تو صف که حمیدرضا هم اومد و محمدعلی گیر داد که چیپس میخوام. یک بسته براش خریدیم و بلیط رو گرفتیم و رفتیم تو سالن انتظار. یک خانمه اومد رد بشه خورد به محمدعلی و چیپسش ریخت رو زمین. حالا گریه نکن کی گریه کن.  مجبور شدیم یک چیپس دیگه بخریم که درهای سالن رو باز کردند. تا ساعت یکربع به 9 داشتند آدمها رو تو سالن جا  میدادن. از ساعت یکربع به 9 تا نه و ربع هم مجریها داشتند از همدیگه و مسوولان سالن و وزارت ارشاد و هرکی اون اطراف بود تشکر میکردند. بعد یک برناه تردستی داشتند که جالب بود و بعد هم خاله رویا اومد که برای بچه ها برنامه اجرا کنه. یکی دوتا شعر خوند و ما دیدیم پسرمون پشت به سن نشسته و داره عقبیها رو نگاه میکنه. پرسیدیم خسته شدی؟ گفت آره. پرسیدیم بریم خونه؟ گفت آره. ما هم هلک و هلک پاشدیم و معذرت خواهی کنون از سالن اومدیم بیرون. احتمالاً خاله رویا خیلی ناراحت شده.بعد هم گفتیم این پسره تو ماشین خوابش میبره پس یک غذایی بخوریم که گرسنه نمونه. رفتیم رستوران و یک جعبه شادی برای محمدعلی سفارش دادیم یک غذا هم برای خودمون. دوباره داد و بیداد که من دستشویی دارم. باز اینجا مدیر رستوران لطف کردند و بردنشون دستشویی مغازه که از مغازه میوه فروشی بغلی راه داشت. غذا رو آوردند و اگر شما چیزی خوردید محمدعلی هم خورد. برگشتنه هم تو ماشین خوابش برد و اومدیم خونه. این بود داستان بافرهنگ شدن ما.