این هفته چهارشنبه عزیز نداریم چون احتمالا فردا باید بیام سر کار. حالا محمد علی رو باید چیکار کنم اصلا نمیدونم تا این لحظه. دیشب که تا یکربع به ٩ سر کار بودم، امشب هم تا برسم میشه حدود ٩ دیگه مامان رو واقعا این هفته اذیت کردم تازه محمد جواد هم که جمعه امتحان قلم چی داره. هرچند بنده خدا فردا هم فیزیک داره.

در راستای اجرای صبحگاهی مراسم تور بدنبال مهدکودک، امروز صبح رفتیم شاپرک رو دیدیم. البته حمیدرضا که توی ماشین بود چون نوشته بود ورود آقایان ممنوع. خیلی مهد دیشدان داندارانی بود. البته گفته باید محمد علی رو ببرم ببیننش شنبه. (جمله بندی رو حال میکنید؟) دلم نمیخواست مهد اینقدر دشدان دانداران بزارمش. امیدوارم که مجبور نشم. خدا کنه تابان یا راه نو شنبه بهم بزنگند و مادر رو از حیرانی در بیارن.

امروز صبح وقتی حمیدرضا خان اعلام کردند که آخرین جوراب تمیز کشو را دارند استفاده میکنند متوجه شدم که بیماری من سندرم خود سوپرمن بینی و توسط دیگران کوزت بینی هستش. و همچنین اینکه من نفهمیدم زنم، مردم، خونه دارم، کارمندم، مادرم، ملکه خونه هستم، کارگر خونه هستم، ....

اصلا معلوم نیست که من حالم خوب نیست دیگه مگه نه؟! خب خوبه.

صبح در راستای اینکه انگیزه شرکت موندن تا ٨ شب را داشته باشم یکسر رفتم سوپر اکبر آقا و کلی برای خودم قاقا لی لی خریدم شامل کیتکت، نگروکیس، شیرکاکائو، کیک که البته آقای حمیدرضاخان شدیدا توصیه کردند که همش رو امروز نخورم و این درحالی بود که من داشتم فکر میکردم یعنی اینها تا ساعت چند جواب میده؟

 محمدعلی: بابا کلاهتو بردار.

بابا: هوا سرده پسرم.

محمد علی: هوا سرد نیست. اگه کلاه نزاری سرما نمیخوری.

خداییش پسر ٢ ساله من خوب استدلال میکنه دیگه مگه نه؟