تعطیلات هم تموم شد. البته مال ما که یک هفته بود که تموم شده بود ولی خیلی حال و هوا رسمی نبود. محمدعلی شنبه و یکشنبه رفت مهدکودک. یکشنبه وقتی اومد از اون وقتهایی بود که از گرسنگی درحال غش کردنه. ما هم بدو بدو یک فست فود آشغالی پیدا کردیم (بعدا فهمیدیم که آشغالیه، اول به این امید رفتیم که یک چیز خوب بدیم بچمون بخوره) و بردیمش اونجا. بعد هم بردیمش پارک و ساعت ٧.٣٠ هم بلیط فیلم جدایی نادر از سیمین رو داشتیم که چون جایی رو پیدا نکردیم که پسرک رو بندازیمش اونجا با خودمون بردیمش سینما. چه بر سر ما آورد بماند. البته خداییش بچه خوبی بود بجز وقتهایی که بلند بلند راجع به فیلم نظر میداد!! بعد هم برگشتنه تو ماشین خوابش برد و با توجه به سابقه گرسنگی روز قبلش و نخوردن شام درست و حسابی ترجیح دادیم که نبریمش مهد و روز دوشنبه سپردیمش به مامانم. روز سه‌شنبه هم باز دلمون سوخت و فکر کردیم بیخیال کار بشیم و سه تایی بریم بگردیم. بعد نتیجه این شد که از میدان ١۵ خرداد و کاخ گلستان سر در آوردیم. به محمدعلی گفتیم که میخواهیم تهران قدیم رو ببینیم و سوار درشکه شدیم و بعد رفتیم کاخ گلستان. بعد غرزدن شروع شد که آبمیوه میخوام و اینها. رفتیم به سمت بازار که یک چیزی پیدا کنیم براش بخریم ولی در راستای اینکه یک خوراکی خوب بخریم سر از چلوکبابی شمشیری در آوردیم و بعد از ناهار دوباره برگشتیم کاخ گلستان و دوسه تا از کاخ‌ها رو دیدیم که ایشون یکبند غر زدند. بعد هم برگشتیم خونه. چهارشنبه هم ما رفتیم سر کار و آقا روفرستادیم مهدکودک. ساعت ۴ به راننده سرویس به حمیدرضا زنگ زده بود که "همه رفتند و کسی نیست و من دارم استاد رو میارم"

عصر پنجشنبه هم گفتیم بریم کاخ سعدآباد و اتوموبیلهای سلطنتی رو ببینیم که محمدعلی هر غر زد که دیگه تهران قدیم نریم. (یعنی نتیجه یک روز مرخصی و گشت همراه با پسرمون عالی بود و یک خاطره خوب براش ثبت شده.) ولی خب ما رفتیم و موزه نیم قرن کودکی و اتوموبیلهای سلطنتی رو دیدیم و یک فاتحه خوندیم و برگشتیم.

درمجموع یک عید فرهنگی داشتیم.

من یک پیشنهاد دارم، یک عریضه بنویسیم به صدا و سیما و خواهش کنیم همون دو کانال با روزی ١٢ ساعت برنامه کفایت میکنه. بقیه رو لطفا تعطیل کنید. ما که در این تعطیلات یک ربع برنامه کودک جذاب ندیدیم. هر وقت هم قصد کردیم ببینیم خاله شادونه بود با چندتا عروسک که برای محمدعلی جذابیتی نداشت. فیلمهای سینمایی هم که همه در حدی بود که باید چشمهای پسرمون رو میگرفتیم که نبینه. سریالها همه یکی از یکی جذابتر. باید به بدبختی و بدبیاریها و بدشانسیهای یکعده به زور میخندیدی.  خلاصه که آخر مزخرف. (البته یکی دوتا فیلم جالب داشت که بازهم خشن بودند.)