اصل بقاء بیعرضه:

محمدعلی: مامان من بیعرضه‌ام.

من: نه پسرم. شما بیعرضه نیستی. خیلی هم با عرضه‌ای. کلی هم کارهای مهم بلدی انجام بدی.

محمدعلی: پس تو بیعرضه‌ای!

من:تعجب

 

دلیل منطقی

محمدعلی: میخوام تو بغل تو بنشینم رو صندلی جلو.

من: نه پسرم. شما عقب راحت تو جای زیاد بشین.

محمدعلی: نمیخوام. آخه من اینجا تنهام. یک برادرهم که برام نیاوردید.

 

محبت اجباری

محمدعلی: مامان تو الآن باید من رو غافلگیر کنی.

من: یعنی چی؟

محمدعلی: یعنی باید بیای یواشی در گوش من بگی میخوام برات سی‌دی بن١٠ بخرم. من هم غافلگیر میشم.

 

میگم‌ها درستش این بود که ما موقع خرید سیسمونی بجای خرید تخت نوزاد (که البته الآن تبدیل به نوجوان شده) برای محمدعلی، یک تخت یکنفره برای حمیدرضا میخریدیم و من و محمدعلی رو تخت دونفره میخوابیدیم. پدرم دراومده که هرشب نصف بدنم از تخت آویزون باشه تا آقا خوابشون ببره. تازه نصفه شب هم دوبار باید برگردم و کنارش بخوابم.

در پاسخ به مریم عزیز باید بگم که من داوطلبانه حاضرم کوچولوتون رو نگه دارم که شما به تماشای فیلم جدایی نادر از سیمین بروید ولی فیلم واقعاً برای بچه به این کوچکی مناسب نیست.

امروز در کمال ناباوری یک عزیزی یادم داد که بتوانم وارد گودر بشم. دارم از خوشحالی میمیرم الآن.