امروز دیگه اولین روزی بود که محمدعلی تنهایی موند اتمک. این چند روزه من دوباره برنامه داشتم. باید اونجا میموندم تا آقا به محیط عادت کنه و احساس امنیت داشته باشه. امروز روز تهرانگردیشون بود و قرار بود برن خونه البرز تولدش. خلاصه با تمام ارادتی که من به شاپرک دارم احتمالا محمدعلی اتمکی بشه. اگر دنبال جایی هستید که به تمیزی و غذای بچه اهمیت ویژه‌ای بدن و بچه اونجا از لحاظ جسمی و فیزیکی کاملاً راحت باشه و درضمن به آموزش مخصوصاً زبان اصرار داشته باشند شاپرک واقعاً خوبه. البته کلاس محمدعلی اینها خیلی شلوغ شده بود ولی مربی خیلی خیلی خوبشون تینا جون کاملا خیال من رو راحت کرده بود. فقط پسره هر روز که بلند میشد میگفت دیگه نمیخوام درس بخونم. من هم دوباره کفش آهنیه رو پوشیدم و گشتم تا اتمک رو پیدا کردم. و پروژه آشنا شدن من و محمدعلی با مهد شروع شد. خودم هم به واحد جدید منتقل شده بودم و مردم اینقدر که خجالت کشیدم اول کاری هی ساعت ١١.۵ بیام سر کار و باز هم نیومده مرخصیهام منفی بشه. ولی خب چه کنیم دیگه. بقول ساندرا مریل کاوی "مادری، شایسته افراد ضعیف و ترسو نیست"*

دو روز هم هست که بشدت سرما خوردم. دیروز که ساعت شد ١٢ و ما هنوز تو اتمک بودیم دیدم با این حالم اصلاً نمیتونم برم سر کار. این آقا هم که خوشش اومده بود من بمونم اونجا، یک سری اومد گفت مامان فکر کن اینجا مپناست. بمون همین جا.تعجب بعد هم که دید داریم میریم خونه گفت: متأسفانه بخاطر اینکه مریضی نمیتونی بری سر کار و باید بریم خونه.شیطان سر راه برگشت به خونه هم اول کارتون داستان اسباب‌بازی ٣ رو خریدیم و بعد هم یک پرس چلوکباب کوبیده و بعد هم یک بستنی برای آقا که همچین عیششون کامل بشه و من بتونم تو خونه استراحت کنم.دروغگو حالا باید ببینم امروز که میرم دنبالش حال و روزش چطوریه.سوال تا حالا که دوبار تماس گرفتم گفتند خیلی خوب بوده.

 

*: جمله نقل شده از کتاب " هفت عادت خانواده‌های کامروا" اثر استفان آر کاوی