دوباره گریه موقع جدایی. دوباره داد و بیداد که میخوام پیش مامانم بمونم. یاد بچگی خودم میفتم. هیچوقت هیچوقت مدرسه رو دوست نداشتم. چون دوست داشتم پیش مامانم بمونم. حالا پسری دارم که گردنم رو سفت بغل میکنه و گریه میکنه و من احساس میکنم که خودم هم چقدر دوست دارم الآن پیش مامانم بودم و صدای مامانم تو گوشم میپیچه که دقیقاً مثل خودته. با خودم میگم آخرش که چی. از سال دیگه که باید بره مدرسه. اون رو که نمیشه کاریش کرد دیگه. سعی میکنم احساس گناه رو تا جایی که ممکنه هلش بدم عقب. ولی دروغ چرا. گاهی با خودم فکر میکنم که کاشکی نزارمش مدرسه و خودم بهش درس بدم. مثل مامان ادیسون. چه آرامش بخشه نه!!. خدا رو چه دیدی شاید ادیسون هم شد.

 

بهش میگم محمدعلی دیدی از صبح هرچی بهت میگم فقط میگی نه!عصبانی

میگه آخه حرف رو میشه دید. تو میتونی نه رو ببینی.نیشخند