• از حمام اومده بود و من حوله به تن بغلش کرده بودم. داشتم کلی میبوسیدمش و باهاش بازی میکردم که مثلا دست میزدم به گوشش و میگفتم وای چقدر چشمات قشنگه و اینا. دو دقیقه خندید و بازی کرد بعد برگشته میگه مسخره بازی بسه دیگه.
  • شب داره غر میزنه که فردا دوست ندارم برم اتمک و دوست دارم بمونم تو خونه پیش تو. بهش میگم حالا امروز تو اتم چیکارها کردی؟ میگه کارهای احمقانه.
  • بهش میگم یک جمله که دوست داری به مربیهات بگی بگو برای روز معلم براشون بنویسم میگه مربیهام لاک و رژلب بزنن.

یعنی ما باهم حرف نزنیم بهتره فکر کنم.