امروز محمدعلی بدون گریه رفت اتمک. یعنی به گفته باباش بیدار بوده ولی ترجیح داده که خودش رو به خواب بزنه و بره بغل مریش. قدم خیلی خوبی بود. البته این وسط فقط کمک حمیدرض بود که مشکل رو حل کرد. اگر هنوز من میرسوندمش مطمئنم که همچنان گریه میکرد. کلا ما خیلی مخلص آقای همسرخان هستیم. این روزها که صبح با احساس خوشبختی بیدار میشم و شب با احساس آرامش میخوابم، خیلی بهش ارادت دارم.

پسره هم خیلی بی‌دردسرتر شده. برنامه خوابش تقریبا منظمه (البته اگر ما هنرنمایی نکنیم و بهم نزنیمش). غذا خوردنش خیلی خوب شده (البته اگر دوباره ما هنرنمایی نکنیم و بیموقع چیزی بهش ندیم که اشتهاش کور شه) و حرف گوش‌کن‌تر شده. البته فحشهاش هم تغییر کرده. بجای بوگندو میگه بویِ گند. فکر کنم بدتره، جون اصل وجودمون رو میبره زیر سوال. اگر من بوگندو باشم خب میتونم یکجوری رفعش کنم ولی اگر خود بویِ‌گند باشمسوال

حالا که حمیدرضا محمدعلی رو میرسونه مهد، من صبح‌ها زود میرسم شرکت و خیلی خوبه. ولی عصرها رو باید مرخصی بگیرم تا بموقع برسم دنبال محمدعلی. حالا این وسط یک مشکلی که وجود داره عدم هماهنگی من با مدیرمه. یعنی آقای مدیر صبح‌ها دیر میان و متوجه نمیشن که من چه دختر خوبیم و قبل از ٨ شرکت بودم. ولی عصرها که من زود میرم ایشون تشریف دارن و کاملاً متوجه میشن که من چه دختر بدبم و ساعت ۴ میرم. گریه

برنامه کلاسهای بازی هم خیلی خوب پیش میره و داره یک اتفاقهای خوبی میفته. اینقدر جالبه که بچه‌ها سراغ ما رو از مامانهاشون میگیرن که نگو.

راجع به اتمک هم حتماً مینویسم. ولی بعد از اینکه یکماه از حضور محمدعلی گذشت. تا بهتر بتونم قضاوت کنم.