روز پنجشنبه همایش کارکنان شرکت تو سالن برج میلاد بود. همه کارکنان دعوت داشتند و باید اعلام میکردند که می‌آیند یا نه و با ماشین شرکت می‌آیند یا با ماشین خودشان.

ولی من روز پنجشنبه محمدعلی رو بیدار کردم، یک تخم‌مرغ ابپز کردم براش، وسایلمان را جور کردیم و با محمدعلی رفتیم سمت پارک بهشت مادران. سر راه هم رفتیم سوپر آخرین کسریهامون رو خریدیم. کلی با بچه‌های گوگولی بازی کردیم و بعد از تمام شدن کلاس و جمع کردن وسایل رفتیم بوفه. یک آبنبات چوبی خریدیم و دوتا آبمیوه. بعد هم برای یک پسرکوچولو که داشت با محمدعلی دوست میشد یک آبنبات چوبی خریدم. محمدعلی پرسید که این برادرمه؟!! براش توضیح دادم که نه، دوستته. بعد باهم خداحافظی کردند و ما رفتیم زمین بازی. وقتی رضایت دادند رفتیم دنبل بابا و بعد باهم رفتیم غذا خریدیم و خونه خوردیم. بعد از ظهر هم سی‌دی‌ دیدیم، بازی کردیم، آقاهه اومد َADSL برامون وصل کرد، محمدعلی کلی سام آتش نشان بازی کرد، هی فکر کردیم کجا بریم و به نتیجه خاصی نرسیدیم. بعد به محمدعلی گفتم که دوست داره باهم کیک درست کنیم که دوست داشت. البته فقط قسمت مربوط به کوبیدن دوتا تخم مرغ به هم رو دوست داره و کمی هم همزدن رو.  بعد هم ساعت ٨ سرش رو گذاشت رو بالشش و خوابید. من هم کیک رو درست کردم و شام کیک و چایی خوردیم، کمی پای اینترنت نشستم، حمیدرضا کلی قابلیت عالی بخاطر اینترنت وایرلس تو گوشیش کشف کرد و خوشخوشانش شد. من ساعت 10.5 خوابیدم و حمیدرضا رو نمیدونم.

حالا ظاهرا آقای مدیرعامل محترم از اینکه ما به جشنشون نرفتیم ناراحت شدند، گله کردند و برای اینکه حال ما رو بگیرن به کسانی که رفته بودند میخواهند جایزه بدهند. جناب مدیر شرمنده که شما رو ناراحت کردیم ولی درکمال وقاحت باید بگم که از نیومدنم و ازدست دادن مبلغ هدیه شما به هیچ وجه ناراحت نیستم.

امضاء: یک مادر شاغل که از روز پنجشنبه اش لذت برده