روزها سختی‌ان. روزهاییکه سخته خودت رو بزنی به کوچه علی‌چپ و بغضت رو قورت بدی. اولین بار تو عمرم بود که دو تا نماز لیلة‌الدفن پشت سرهم برای پدر و دختر خوندم. کاش زمونه عوض بشه. کاش اقلا بتونیم بغضهامون رو گریه کنیم. امروز در کمال دیکتاتوری اجازه ندادم حمیدرضا تلویزیون رو روشن کنه. شاید خشم دیکتاتوری میاره. نمیدونم!! ولی میدونم که ظرفیت شنیدن دروغم پر شده. نه لبریز شده اصلا. ٣ ساله که به محمدعلی میگیم هر چیزی اندازه داره. تازه فهمیدم که بجای هر چیزی باید بگی وجود دارند چیزهایی که اندازه دارند مثل ظرفیت دروغ شنیدن من و وجود دارند چیزهایی که بی‌اندازه هستند مثل ظرفیت دروغ گفتن دیگران. راستی دختر کوچولومون (دختر عموی محمدعلی) هم در سلامت کامل بدنیا اومد. اگر دختر من بود اسمش رو میذاشتم هاله.