یک بیحوصلگی عجیب اومده بود و جا خوش کرده بود تو تنم. از صبح جمعه شروع شده بود. شاید دلیلش اون ویروسی بود که پنجشنبه خونه‌نشینم کرده بود و اجازه نداده بود تا برم پارک و از بچه‌ها انرژی بگیرم. هرچی بود که بیحوصلگیه همچنان رو به تشدید شدنه. ساعت رو نگاه میکردم که کی میشه ۴ تا پاشم یک خسته‌نباشید به همکاران متعجب بگم و برم دنبال محمدعلی. همین که رسیدم اتمک، دیدن پسرک خندون مشتاق یک شوت محکم زد به بیحوصلگیه و پرتش کرد دور دورها. اینطوری بود که پیشنهاد بریم سوپر آرین با موافقت روبرو شد البته با این شرط که فقط ١٠٠٠ تومن پول داری و اگه بریم یک سوپر دیگه شاید انتخابهات بهتر باشه. ولی دوست داشت بره آرین. از در که وارد میشیم داد میزنه که من اومدم و با استقبال گرم فروشنده‌های مهربونش مواجه میشه. از کی من خجالت نکشیدم که ١٠٠٠ تومن (حتی دفعه قبل ۵٠٠ تومن) بدم دست بچه‌ام و بگم فقط همینقدر اجازه داری خرج کنی!! یادم نمیاد فقط میتونم بگم ممنونم پسرم. میپرسه که با این پول بهش چه چیزهایی میفروشند و پاسخها خیلی براش جذابیت ندارن. بعد تصمیم میگیره که بستنی بخره. با ١٠٠٠ تومن میتونه ٢ اسکوپ بستنی بگیره. همونجا رو نیمکت میشینه و دلش میخواد بستنیش رو بذارم دهنش. نصفش رو که میخوره دوست داره سوار آسانسور شیشه‌ایش بشه و بره بالا یک دوری بزنه ببینه چه خبره (طبق جمله‌های خودش) با آسانسور میریم بالا و دور میزنیم و میایم پایین. از آرین که میایم بیرون دوست داره بره تو پارک بازی کنه. میریم پارک و بعد از امتحان کردن به این نتیجه میرسه که سرسره‌ها داغ هستن. سوار ماشین که میشیم نرسیده به میدون ونک خوابش برده. قراره بریم خونه مامانم. میدونم که مامان هنوز نرسیده خونه. با خودم میگم از شهرکتاب نیاوران کتاب جدید بلقیس سلیمانی رو بخرم و تا رسیدن مامان از فرصت خواب بودن پسرک استفاده کنم.کتاب بلقیس رو ندارند. نتیجه میشه جلد ۴ "ییب و یانکه" و دو دست کارت حافظه. دم خونه مامان تو بغلم بیدار میشه. دوست داره بره سوپر آبمیوه بخره که موافقت نمیشه. گریه و داد و بیداد. میریم بالا، براش شربت درست میکنم و به گریه‌هاش توجه نمیکنم. میشینم روی مبل و کتاب رو از کیسه درمیارم. با ذوق میاد تو بغلم و میگه برام بخون. شربتش رو هم کم‌کم میخوره. بعد کارتهای حافظه رو میبینه. تا مامان بیاد چند دست با هم بازی کردیم. قوانین بازی رو خوب بلده. اول ده، بیست، سی، چهل میخونه که کی شروع کنه. آخرش هم ممیگه آچ، ماچ، بیرون باش! حواسش هم هست که وقتی درست برمیداره جایزه هم برداره. تا شب سرگرمیم و خدا رو شکر اصلاً سراغ سی‌دی دیدن نمیره. هرچند طاقت ده دقیقه صحبت من با مامان رو هم نداره.

رابطه‌مون با هم خیلی بهتر شده و من این رو مدیون آموزه‌های آقای سلطانی و کلاسهای نغمه عزیزم هستم. یک دوستی مباحث کودک متعادل رو اینجا مینویسه. اگر سی‌دی‌ها رو ندارید میتونید از مطالبش استفاده کنید.