• برای کاری باید میرفتیم منوچهری. ظهر پنجشنبه بود و تصمیم گرفتیم با مترو بریم. ایستگاه میرداماد ماشین رو پارک کردیم و بقیه راه رو با مترو رفتیم. برگشتنه تو مترو داخل یکی از این سالنهای عمومی نشسته بودیم. محمدعلی شروع کرده به آواز خوندن با صدای بلند. "میخوام برم کوه، کدوم کوه" حالا ول هم نمیکنه که. همه برگشته بودند ما رو نگاه میکردند. خجالتمن که دستم رو گرفته بودم جلوی صورتم که شطرنجی بشم. بعد هی داد میزنه که دستت رو چرا اینجوری گرفتی. بعد میگه مامان این آقاهه که روبرومونه سبیلش طلاییه. بهش بگم سبیل طلا!! تعجبکلا هم که بلندگو قورت داده. از مترو پیاده شدیم، اومدیم با پله برقی بیایم بالا با سرعت نور دولا شد و یک دکمه قرمز رو فشار داد. هیچی دیگه پله برقی وایساد. نگرانحالا یک جمعیت عظیم برگشتن ما رو نگاه میکنن و من هم میخوام زمین باز شه برم توش. خلاصه که در بین آه و ناله و نفرین جماعت از ایستگاه میایم بیرون. با خودم میگم دفعه آخرم بود که با ایشون سوار مترو شدم.
  • داشتیم میرفتیم دیدن آفرین خانم میگه حالا بریم ببینم دختر عموم چه شکلیه. خوشگله؟ زشته؟ سفیده؟ بعد هم که ازش پرسیدند دوستش داری گفت باید فکرام رو بکنم.

من راجع به اتمک اینجا مفصل نوشتم.