دوتا شنبه پشت سر هم عروسی دعوت داریم. هر دو هم عروسی بچه‌ دوست حمیدرضا. ماشالله حمیدرضا فقط با بزرگتر از خودش دوسته.نیشخند جفت خانواده‌هاشون رو هم دوست دارم و با هم رفت و آمد داریم. با دومی بیشتر البته. قبلا ها اگه اینجوری دعوت میشدم حوصله نداشتم که برم. ولی حالا بدجوری دوست دارم برم. توی یک عروسی که غیر از عروس و مامانش کسی من رو نمیشناسه یک گوشه برا خودم بشینم و بقیه رو نگاه کنم. یکعالمه آدمهای خوشگل ببینم و همینجوری برای خودم خوش باشم و با هیچکس کاری نداشته باشم. هنوز هم نمیدونم که چی بپوشم. آخرین باری که برای خودم خرید کردم رو یادم نیست. تازگیها فکر میکنم که اصلا دیگه بلد نیستم برم تو مغازه‌ها بگردم و سر فرصت یک چیز مناسب انتخاب کنم. شده یکجوری که دقیقه نود برم تو اولین مغازه و اولین مورد قابل خریدن رو بخرم و بیام بیرون. اینو اصلا دوست ندارم. بنظرم خرید رفتن و ویترین مغازه‌ها رو نگاه کردن و لذت بردن از خرید یکی از ویژگیهای زنانه است که من دوستش داشتم ولی از زمان ازدواج جناب همسر کمر همت بستند که بنده رو از این ویژگی مبرا کنند و با بدنیا اومدن محمدعلی دیگه بهانه کامل شد و این شد که حالا منم.