دیروز ظهر یکدفعه خبردار شدم که عروسی بجای شنبه، جمعه هستش. من هم که کاملا آمادگی حضور در عروسی رو داشتم. با خودم گفتم که خیلی مردونه میرم عروسی. کت و دامنی که دام رو میپوشم و موهام رو هم دم اسبی پشت سرم میبندم. حالا مونده بودم با این ابروهای پاچه بزی چیکارکنم.سوال خلاصه که فکر کردم یک کمی مرتبش میکنم و اهمیت نداره. حالا کسی که من رو نمیشناسه. تا اینکه شد عصر و این پسرک ما دیگه به هیچ صراطی مستقیم نبود که نبود. شب قبلش کم خوابیده بود و بشدت خسته بود. از ساعت 5 تا 7 من داشتم تلاش میکردم که ایشون یک چرت کوچولو حداقل بزنند که کاملا شکست خوردم و چیزی که نصیبم شد یک سردرد شدید بود. بعد هم آقا فرمودند که من عروسی نمیام. من هم با درنظر گرفتن کلیه جوانب که ایشون خسته هستند و تا بشینیم تو ماشین خوابشون میبره و بعد چیکارش کنم تو عروسی و تازه اگر بیدار شه هم چون عروسی رو دوست نداره شروع میکنه به نوازش و مهربانی با بنده و کل آبروی نداشتمون رو میبره، اعلام کردم که من و محمدعلی میمونیم خونه و شما تنها برو. درنتیجه خیلی شیک من و پسرم موندیم خونه و تو سرو کله هم زدیم و 13 تا داستان ییب و یانکه خوندیم و سریال مازوخیستی ستایش رو دیدیم و بادمجون سرخ کردیم تا حمیدرضا برگشت. حتی فرصت نشد که امتحان کنم ببینم کت و دامنه هنوز اندازه ام هست یا نه. خلاصه که دیگه هیچی از بقایای بانو بودن تو من نمونده.  اون جوکه بود که خانم و آقاهه تو آسانسور بودن، بعد خانومه میگه یک کاری کن که من کاملا احساس کنم که زنم بعد آقاهه لباسهاشو در میاره میگه اینها رو بشور و اتو کن. الآن من هم از همون زنها هستم.