ماه رمضان که میشه من کلا تعطیل میشم. یعنی از صبح تا نصفه شب دارم کار میکنم‌ها ولی خودمم نمیفهمم که دارم چیکار میکنم. اینقده دلم میخواست از صبح تا ظهر برم جلسه قرآن و بعد بیام بخوابم و بعدش بلند شم افطاری درست کنم و بعد از افطار هم بشینم جلوی تلویزیون. ولی کاری که الآن میکنم اینه که از صبح تا ساعت 4 میام شرکت. بعد میرم دنبال محمدعلی. بعد یکسر تا ساعت 12.5 و گاهی 1.5 درخدمت محمدعلی هستم و اون هم حرف میزنه، حرف میزنه، حرف میزنه. اصلا هم از حرف زدن خسته نمیشه. بینش هم یک افطاری دست و پا شکسته حاضر میکنم. البته خداییش رو بخواهید این دومی رو به اولی ترجیح میدم ولیگاهی حتی فقط یک روز دلم اون اولی رو میخواد. چند وقت پیش یک شب حمیدرضا رفته بود مأموریت و من و محمدعلی خونه بودیم. یک ایده نابی به ذهنم رسید که جا داره بابتش نشان شماره 1 خانواده پایدار (این رو هم الآن اختراع کردم) بهم بدن. اون هم این بود که هفته ای دو روز من و محمدعلی خونه باشیم. هفته ای دو روز حمیدرضا و محمدعلی خونه باشن و هفته ای دوروز هم من و حمیدرضا خونه باشیم. جمعه ها هم هممون بیرون باشم و گردش بریم. خداییش اگه میشد فکر کنم حال من هم خیلی خوب میشد.

شنبه رفتم دنبال محمدعلی، بهم میگه مامان امروز من جایزه گرفتم. بعد هم یک سی دی بتمن از کیفش درآورد. من هم باچشمهای گردشده نگاه مربیش کردم که قضیه چیه؟ بعد مربیش با چشمهای گرد شده توضیح داد که محمدعلی به اونها گفته که من این سی دی رو براش خریدم. اونوقت محمدعلی خیلی ریلکس گفت که سی دی رو از اتاق کتابخانه برداشته و رفت گذاشت سر جاش. توی ماشین به من میگه نباید بهت نشون میدادم که میخوام سی دی بتمن رو بدزدم. به خودم گفتم دست گلم درد نکنه واقعا. روز یکشنبه رفتیم براش یک فوتبال دستی خریدیم بعنوان قدردانی از اینکه به من گفته و حالا که سی دی بتمن نگاه نمیکنه ما تو خونه باهاش بازی میکنیم. کلی ذوق کرد. دیشب هم کلی وقت بجای  سی دی نگاه کردن فوتبال دستی بازی کرد.

خودم هم نمیدونم چیها نوشتم. گفتم که تعطیلم. برای ما هم دعا کنید.