آن که در خانه ما امیر بود، آن که گزیده گوی و شوخ بود، آن که عملش بیش از حرفش بود، آن که نه بزرگترین برادر بود و نه کوچکترین برادر، دو روز است که آفتاب فلورانس به رویش میتابد و هوای اروپا را تنفس میکنه که اِم اش بی اِی شود.

تو این مدت هم روزه بودیم، هم مهمون داشتیم، هم مهمونی رفتیم، هم پسرمون سرما خورد، هم شبهای قدر بود و هم اینکه امیرحسینمون راهی دیار فرنگ شد که با دست پر برگرده به یاری خدا.

وقتی بچه دار شدیم احساس کردم یک پله دیگه تو تکامل جلو رفتیم. اینکه یکی رو اینقدر دوست داشته باشی و حاضر باشی بخاطرش از خودخواهیهات بگذری که اون به خواسته هاش برسه و تو این گیر و دار دانشت رو بالا ببری که رفتارهات درست باشه و اونقدر محکم باشی که بتونه بهت تکیه کنه و بالا بره. روزی میرسه که باید یک پله خیلی بلندتر رو بالا بریم. روزی که این قلنبه منیتمون و ثمره زندگیمون رو باید رها کنیم تا اوج بگیره و بتونه پله های خودش رو بالا بره. واقعا کار آسونی نیست. این رو پریشب که با امیرحسین خداحافظی کردم فقط چشیدمش. تا حالا هر وقت از مادرها میشنیدم باور نمیکردم. ولی حالا به وجود اون پله بلند باور دارم و مطمئنم تا روزی که خودم نخواهم ازش بالا برم درکش نمیکنم.