اول یک کمی از حرفهای محمدعلی بگم بعد بقیه چیزها. نمیخوام هرکی اومد اینجا فقط غرغر بخونه و خسته صفحه رو ببنده. واقعا اگه این پسر کوچولو نبود انرژی من از کجا باید تامین میشد؟

حمیدرضا در حال شستن محمدعلی: خانوم حوله رو میاری؟

محمدعلی: البته که میاره.

شب موقع خواب، محمدعلی توی تختش، من درحال مسواک زدن:

محمدعلی: مامانی، مامانی بیا.

جوابی نمیشنوه

محمدعلی: مامانی بیا. مامانی نیم ثانیه بیا.

 

اگر مورفی زنده بود احتمالا بعنوان پیغمبری چیزی بهش ایمان میاوردم. بعد از دو هفته وحشتناک کاری چهارشنبه شب چی میچسبه؟ دقیقا . یک بچه سرما خورده اساسی. و اینچنین میشود که پنجشنبه صبح من خسته یک هفته کار تا ساعت 9 شب، حمیدرضا استرس جلو افتادن کنکو دکترا علم و صنعت (لامصب مملکت همه چیزش قابل برنامه ریزیه)، محمد علی مریض، من محتاج توجه و کمک حمیدرضا، حمیدرضا محتاج توجه و انرژی مثبت من، من عصبی از مریضی محمدعلی، من بداخلاق، حمیدرضا شاکی، حمیدرضا غر، من بیتوجهی، حمیدرضا عصبانی، من عصبانی، محمدعلی غرغر مریضی و .... آخر هفته جالبی بود کلا. جای همگی خالی.

چطور میشه به آقایون گفت:

وقتی من از اول سال -60 روز مرخصی دارم یعنی حدود سه ماه، مرخصی رفتم مدیرم ازم توقع داره که برای بودجه آخر سال وقت بیشتری بزارم و سر وقت تمومش کنم!!

وقتی یکروز صبح از شدت خستگی نمیتونم پاهام رو تکون بدم و انگار بهشون وزنه بستن و محمدعلی یکسر دادمیزنه مامانی، و شما خیلی بیخیال به کارهات میرسی، اگه من شاکی بشم دلیل این نیست که لیاقت مادری ندارم.

وقتی یکشب بعد از اینکه تا ساعت 9 شب سر کار بودم و هر یک ساعتی که مجبور میشدم بمونم اونقدر استرس اینکه محمدعلی داره برای مامانم اینها مزاحمت ایجاد میکنه و اینکه اینقدر عذاب وجدان خودم دارم که بشدت عصبیم کرده و چشمام به دلیل اینکه از صبح اونقدر با عدد و رقم سر و کار داشته، آرزوم باشه که شما محمدعلی رو بخوابونی و شما هم که اصلا توی این باغها نیستی ساعت 12 میگی این بچه چطوری میخوابه و من عصبانی میشم دلیل این نیست که من نمیدونم  چرا ازدواج کردم و چرا بچه دار شدم.