براش یک جفت از اینها خریدیم، بچم گذاشته تو جاکفشی و بعد جاکفشی شده امامزاده. درش رو باز گذاشته و همینجوری نشسته جلوش و زل زده به کفشها. موقع خواب هم میگفت در جاکفشی رو نبندید، دلم براشون تنگ میشه.