دیروز صبح یک جلسه با مربی بازی درمانی محمدعلی تو اتمک داشتم. قضیه این بود که پسرم خیلی غرغرو تشریف دارند هزارماشالله تشویقو ما باید این قضیه رو اصلاح کنیم، چون اطرافیان رو واقعا کلافه میکنه. راهکارها رو میداد و بینش من هم اظهار نظر میکردم که خدای نکرده لال از دنیا نرفته باشم. بهم میگه شما خیلی جالبید  همه چیز رو میدونید، ولی نمیدونم چرا عمل نمیکنید . بگذریم.

راهکار این بود که وقتی غر میزنه بهش بگیم تا وقتی که غر میزنی ما نمیشنویم و واقعا هم نشنویم. نه اینکه زیر چشمی نیگاش کنیم یا مثلا بگیم دیدی داری بازهم غر میزنی و از این حرفها. ما هم حرف گوشکن، عصر تا غر میزد میگفتیم نمیشنویم و خداییش هم خیلی اثر داشت. دیگه آخرهای شب غر نمیزد. موقع مسواک زدن دیدم داد حمیدرضا دراومده:

حمیدرضا: چرا آب دهنتو رو من ریختی. حق نداری من رو آلوده کنی.عصبانی

محمدعلی: چی؟ نمیشنوم.نیشخند

من تو آشپزخونه: قهقهه