دیروز صبح رفته بودم مشاوره پیش خانم دادبه. وقتی اومدم بیرون پر از انرژی بودم. یکجورهایی سرخوش سرخوش. ساعت 10 رسیدم شرکت و دیدم روی میزم یک کیفه. فکر کنید. محمدعلی دیگه اینقد بزرگ شده که بهش سبد تحصیلی تعلق میگره. کلی ذوق کردم. بعد هم یک سبد گل (از اینها که تو طلقه) آوردند گذاشتند روی میزم و تا عصر به هرکی گفت تولدتون مبارک باید توضیح میدادم که این تولد شناسنامه ایمه و تولد واقعیم توی دی ماهه. برای سه شنبه و چهارشنبه هم مرخصی رد کردم که بریم سفر. عصر هم خوش و خرم و خندون رفتم دنبال محمدعلی و بعد هم حمیدرضا اومد دنبالمون. همینطور که داشتیم تو ماشین میگفتیم و میشنیدیم و خوش بودیم یکدفعه بووووووووووووووووووووووم. خوردیم به یک ماشین دیگه. هیچی دیگه. ماشین داغون، محمدعلی گریون و نالون، حمیدرضا حیرون، آزاده هم سرگردون. محمدعلی رو آزاده آروم کرد (آقای اسکروچ میگفت زنگ نزنید به پلیس، میاد جریمه مون میکنه و همه پولهامون رو میگیره) و حمیدرضا هم با جرثقیل ماشین رو برد تعمیرگاه و مسافرت هم کنسل شد. امروز هم اومدیم سر کار و درخواست مرخصیمون رو پس گرفتیم.

فردا تولد محمدعلیه. از 6 ماه پیش داره روزها رو میشمره که چند روز مونده به تولدم. من هم چون فکر میکردم مسافرت هستیم برنامه ای تدارک ندیدم. ولی اینقدر دیشب خوشحال بود که باید براش تولد بگیرم و با توجه به روزشماریهاش اصلا نمیتونم یک روز هم عقب بندازمش. سوال