من قبل از ازدواج فکر می کردم که انسان چند تا خدمت در حق کودکش می تواند داشته باشد، یکی تربیتِ خوب و دیگری ژن خوب.


من فکر می کنم که با برکت حضور پدر و مادرم دارای ژن خوبی هستم، مارد من دکتری  زبان و ادبیات دارند و در حالِ حاضر در سن 56 سالگی مشغول گرفتن دومین مدرک دکتری خودشان هستند و سال 2005 از طرف UNICEF به عنوان فول پروفسور معرفی شدند. به جرأت می توانم بگویم که ایشان روزی 14 ساعت مطالعه می کنند. در عینِ حال که تمام وظایف مادر و زن خانواده را مرتب اجرا می کنند. وقتی درس می خوانند با صدای بلند می خوانند و صدایشان را با کاست ضبط می کنند. و زمانی که اتو  می کنند و یا ظرف می شویند صدایشان را گوش می کنند. جلوی میز آرایش ایشان نوشته هایی از مطالب کتاب ها  را قرار داده اند. در مهمانی ها و عروسی ها اگر کسالت آور باشد به سرعت کتابی از کیف بیرون می آورند و سرگرم مطالعه می شوند. پدر من رشته علوم سیاسی از دانشگاه تهران داشتند. هر دو بر این اعتقاد هستند که بچه ها باید کاملاً خود کفا باشند. من وقتی از سن 16 سالگی وارد دانشگاه شدم با اینکه خانواده من توان مالی بالائی داشتند، با پیشنهاد خودم تمام خرج و مخارجم را خودم تأمین می کردم.


سال ها پیش وقتی برف می امد همه همسایه ها کسانی را می آوردند که برف های پشت بامشان را پارو کند. امّا مادرِ من خودش با پارو به  پشت بام می رفت و برف ها را پارو می کرد. من و برادرم هم بعد از مدت کمی به کمک مادر می رفتیم و برف پارو می کردیم. از یک نگاه شاید ایشان قصد داشتند که پول کمتری خرج کنند و حرکت فیزیکی بیشتری داشته باشند و از نگاه دیگر شاید به ما آموزش می دادند که خودمان باید کارهای خانه را مشارکت انجام بدهیم.

مطلب بالا بخشی از مصاحبه با آقای دکتر هومن ملایری معمار نمونه و انسان موفق دومین سمینار الگوهای برتر است. قسمت راجع به مامانش واقعا بعنوان یک مامان برام جالب و آموزنده بود. چقدر مادر بودن وظیفه سنگینیه. گاهی اوقات بدجوری از خودم ناامید میشم مثل آخر هفته گذشته و گاهی هم که یک کمی کمتر خسته باشم فکر میکنم اگر تمام تلاشم را بکنم موفق میشم. فکر میکنم بزرگترین کاری که میتونم برای محمدعلی انجام بدم اینه که براش الگوی یک آدم موفق باشم. یعنی یکجورهایی فکر میکنم من وظیفه دارم و باید یک انسان موفق باشم. چه بخواهیم و چه نخواهیم هیچکس به اندازه پدر و مادر برای بچه نمیتونه الگو باشه. هروقت کم میارم و فکر میکنم خب استعفا بدم و بشینم خونه محمدعلی رو بزرگ کنم، نه استرس کار داشته باشم، نه استرس صبح زود بیدار کردن بچه و بردنش به مهد کودک. بزارم بچم تا هر ساعتی که میخواد بخوابه بعد بیدار شه کنار مامانش صبحانه بخوره بعد بشینه خاله شادونه و خاله نرگس و ... نگاه کنه و ... بعد همش به خودم میگم اونوقت چی. بعد ده پانزده سال دیگه محمدعلی اصلا من رو بعنوان یک الگو میتونه قبول داشته باشه. اشتباه نشه منظور من بی ارزش کردن خانمهای خانه دار و کار خونه نیست. منظورم اینه که من از سر کم آوردن نباید خونه رو انتخاب کنم. باید برای خودم هدف داشته باشم. باید یک جواب برای سوال یک پسر ١٢ ساله که میپرسه شما چرا با لیسانس شریف و پست رئیس گروه، خونه موندی رو داشته باشم وگرنه پسرم ازم ناامید میشه و من برای همیشه از دستش میدم. اینکه من موندم مواظب تو باشم بنظرم اصلا جواب قانع کننده‌ای نیست، حداقل برای یک پسر ١٢ ساله نیست چون حداقلش اینه که از اینکه مانع مادرش شده عذاب وجدان میگیره بعد برای راحت شدن از این عذاب وجدان پیش خودش میگه به من چه خودش بیعرضه بوده. خلاصه که مادر بودن سخته و پرمسئولیت. هر لحظه از خدا میخوام که کمکم کنه تا از پسش یکجور خوبی بربیام.

راجع به پست قبلی هم باید بگم واقعیت اینه که من و حمیدرضا بیش از حد بهم وابسته‌ایم و شاید یکی از دلایل کدورتهای بینمون هم اینه که در مواقعی که خیلی دلمون میخواد برای هم کاری بکنیم و هر کدوم بعندازه خداتا استرس و مشغولیت داریم عذاب وجدانمون اینجوری خودشو نشون میده. من حقیقتا دلم میخواد این روزها بتونم بیشترین آرامش و اطمینان خاطر رو بهش بدم و کمکش کنم تا از این امتحان بگذره ولی خب دو هفته پیش هفته‌های سختی بود و حقیقتا کم آورده بودم.

راستی امروز پسرک ما رسما اولین روز مهدش رو در مهد شاپرک شروع کرد. ظاهرا که خوب بوده بعدا بیشتر راجع بهش مینویسم.