سلام

خیلی وقته که ننوشته‌ام. یکجورهایی بیحوصله شده بودم راجع به نوشتن. همون تنبلی همیشگی دوباره اومده بود سراغم. البته حالا هم کاملا تشریفشون رو نبده‌اند ولی امیدوارم که زودتر برن. من که کفشهاشون رو جلو در جفت کردم و هی بهشون میگم بفرمایید تا کی از رو برن خدا میدونه. این مدت هم خیلی اتفاقها افتاده. یکی اینکه اتمک تبدیل به آوند شده و محلش هم تغییر کرده. با همون برنامه‌ها و سیاستهای آموزشی در محل جدید و با نام جدید. همچنان بسیار خوشحالم که عضوی از این مجموعه شدیم و محمدعلی هم راضی بنظر میرسه. رفتارهاش هم بهتر از قبل شده و اگر خرابکاریهای منِ مادر نباشه بهتر هم میشه.خیال باطل واقعا هرچقدر هم که تلاش کنم خستگی ناشی از کار رو نمیتونم مهار کنم و عصرها حقیقتا انرژی لازم برای سروکله زدن و کیف کردن با یک گوله انرژی رو ندارم. بعلاوه اینکه خب بالاخره باید برای شام چیزی تهیه بشه. هرچند تو این مورد هم موفق نیستم.

کلاسهای پنجشنبه‌ها هم با جدیت پیگیری میشه و سعیمون اینه که بازیها و برنامه‌ها کاملا هدفدار و مفید باشه. هر هفته برای بازیها من و نغمه جون کلی کتاب و سایت رو زیر و رو میکنیم تا بازیهای جدید و جالب رو پیدا کنیم.خدا رو شکر نتایج خوبی رو هم گرفتیم که  تعریف مادرها از عکس العملهای بچه‌هایشان این رو نشون میده. حالا با کلاسهایی که دارم میرم و برنامه ریزیهایی که برای آینده داریم فکر میکنم نتیجه یک چیز خیلی توپی بشه. مثلا روز جمعه یک قرار خاص داریم که از حالا دل من داره تاپ تاپ میکنه و لحظه شماری میکنم برای جمعه ساعت 10 صبح. شنبه جریاناتش رو تعریف میکنم.