• داشتیم باهم تو خیابون راه میرفتیم بی‌مقدمه برگشته میگه مامان من دوست ندارم شوهر کنم!!! من رو میگی چشمام شد 6 تا. یعنی تا حالا قرار بود پسرم شوهر کنه؟؟؟؟ خدا رو شکر که منصرف شده وگرنه من این بی آبرویی رو کجا ببرم. با اینحال بروی خودم نیاوردم و پرسیدم پسرم چرا ؟ میگه آخه نمیخوام موقع بدنیا اومدن بچمون، شوهرم رو بیهوش کنن!!!! حالا دیگه چشام که 6 تا بود، فکم هم افتاده بود پایین، یکی هم باید میومد از رو زمین جمعم میکرد.
  • خیلی جدی اومده میگه من دوست ندارم برم مهد. این دقیقا جمله ایه که حاضرم بمیرم ولی دیگه نشنومش. با استیصال تمام پرسیدم چرا؟ میگه آخه من دوست ندارم رای گیری کنند. تازه دوزاریم افتاد که دیکتاتوری چقدر در ما رسوخ کرده و از کجا باید بریم دنبال تمرین دموکراسی. فردا صبحش باباش یادش داده که بره بگه شما باید حقوق اقلیت رو هم رعایت کنید. وقی برگشته میگیم چی شد؟ میگه گفتند منظورت حقوق اکثریته!!! و ما متوجه شدیم دمکراسی هم مثل خیلی چیزهای دیگه فقط اولین قدمش وارد مملکت شده!.!!!
  • جمعه شب مهمون داشتیم. یک پسر داشتند که از محمدعلی 2 سال بزرگتره و حسابی این دو تا از پس هم برمیان. هرچی برمیداشت محمدعلی ازش میگرفت و خلاصه 2 دقیقه هم باهم بازی نکردند. ما هم هرچی بلد بودیم راجع به اینکه باید مهمانمان را خوشحال کنیم و مهمان دوست خداست و اینها گفتیم ولی هیچ عکس العملی ندیدیم. یعنی دیدیم ولی فرداش که خودمان مهمان خواهرم بودیم و تمام جملات بالا خطاب به صاحبخانه از زبان محمدعلی گفته میشد. و اونوقت متوجه شدیم که در هنگام توضیحات باید میگفتیم که صاحبخانه باید مهمان را خوشحال کنه نه اینکه مهمان خودش راسا اقدام به خوشحالی خودش بکنه.
  • سی دی عموزنجیرباف روزبه تو ماشین پخش میشد. رسیده بود به ترانه بندگی. حمیدرضا براش توضیح میده که این شعر راجع به خداست. اونی که هیچوقت نمیمیره و همیشه زنده هست خداست. آقا برگشته میگه " آره خدا هیچوقت نمیمیره ولی امام حسین بعضی وقتها میمیره. مثل چند وقت پیش که مرده بود"