مکان: داخل ماشین، در یکی از بزرگراه ها

محمدعلی: بابا این ماشینه هم دو تا اگزوز داره ها، یعنی خیلی پرقدرته.

بابا: بله ولی این ماشینها برای اینجا خوب نیست. توی آلمان خوبه که بتونی باهاش تند بری. اینجا که نمیشه تند رفت. اینها هم دلشون خوشه.

محمدعلی: خب ما هم یک لامبورگینی بخریم که دلمون خوش بشه.

بابا: میگم بدرد اینجا نمیخوره.

محمدعلی: نه، منظورم اینه که بخریم که دلمون خوش بشه.

بابا (مجبور میشه بره سر اصل مطلب): لامبورگینی خیلی گرونه ما پولش رو نداریم.

محمدعلی: یعنی از پی اس پی هم گرونتره.

بابا: آره خیلی گرونتره. من پول پی اس پی رو دارم ولی نمی خرم.

محمدعلی: خب حالا پی اس پی رو بخر. بعد من مفروشمش به اندازه قیمت لامبورگینی. بعد با پولش لامبورگینی میخریم.

بابا: به این کار میگن کلاهبرداری.

صحنه با ورود یک کودک دست فروش تغییر میکنه.

محمدعلی: این بچه چیکار میکنه.

بابا: داره کار میکنه که پول دربیاره.

محمدعلی: خب من هم میرم از این چیزها مفروشم که با پولش لامبورگینی بخریم.

بابا: با این کار به اندازه خرید لباس و غذا پول در میاد.

محمدعلی: خب تو هم بیا. اصلا به همه فامیلها میگیم بیان اینجا چیز بفروشن بعد پولش رو بدن به ما که لامبورگینی بخریم.

دو سه ساعت تنهاشون گذاشته بودم رفته بودم کلاس پاکداشت ها. یک کم دیگه طول میکشید باید  سر چهار راه پیداشون میکردم.