روزهای شلوغ و پلوغ آخر سال با سرعت میگذرد و این وسط من هم همینطور دور خودم میچرخم. اینقدر ذهنم قاطی پاطی شده که خروجیش شده جاگذاشتن موبایلم تو شرکت از چهارشنبه تا شنبه و رفتن به دکتر روز شنبه بجای یکشنبه و کلی خرابکاریهای دیگه.  دیروز هم در یک اقدام سرعتی از یک مغازه برای محمدعلی کفش و شلوار و بلوز عیدش رو خریدیم و خلاص. کفش هم چیزی رو انتخاب کرد که من کاملا مخالف بودم ولی چیکار میشه کرد با کفشی  که چسب روش رو مثل دستبند بن10 درست کردند و چراغش روشن و خاموش میشه و روح پسرک برای رسیدن بهش داره پرواز میکنه. واقعا خدا آخر و عاقبت ما و این بچه ها رو بخی کنه. هرجا رو میای درست کنی یک داستان جدید شروع میشه.

اولین اقدام اجتماعیم در سال جدید ثبت نام مدرسه محمدعلی خواهد بود. فکر کنم چهاردهم 8 صبح مدرسه مفید باشم. اگر دبستان خوبی میشناسید لطفا معرفی کنید بهم ممنون میشم.

روز سه شنبه هم آخرین جلسه کلاس پاکداشت برگزار میشه و دیگه تمام.

داشتیم فیلم تنها در خانه 3 رو میدیدیم، پسر کوچولو آبله مرغون گرفته بود و مامانش داشت با شرکت چونه میزد که نره سر کار و بمونه پیش پسرش ولی موفق نشد و مجبور شد بره سر کار. ما هم که دنبال موقعیت که از خودمان تعریف کنیم. حمیدرضا به محمدعلی گفت ببین تو چه مامان خوبی داری، وقتی آبله مرغون گرفتی موند پیشت ولی این پسره مامانش گذاشتش و رفت. محمدعلی هم که دنبال خیط کردن ما. برگشته میگه این خانمه شرکتش بهش اجازه نداد آخه. مامان، شرکتش خوبه که بهش اجازه داده. من فقط احساس سوسک شدن میکردم.