از اولش بگم که این یک پست کاملا خانوادگیه و جز ثبت در تاریخ هیچ ارزش دیگری ندارد. درضمنش هم بنده اصولا در پست های دیگه هم هیچ ادعایی ندارم و خب هرکی یک چیزهایی تو وبلاگش مینویسه من هم چیزهایی  رو که بهش اعتقاد پیدا کردم در زمینه کودک نوشتم.

  • هفته پیش ساعت 12 زنگ زدند که محمدعلی کمی تب داره و بیاید دنبالش. من هم دوباره گردن کج گلابی رفتم خدمت مدیر که باید برم. تا رسیدم بهش ساعت 1 بود. اینقدر خوشحال شده بود که نگو. بعد برگشته میگه مامان من حالم خیلی بده فقط میتونم خونه کارتون ببینم و بازی کنم و بدوبدو کنم. تعجبچند ساعت بعد هم فرمودند که فکر کنم فردا هم حالم خوب نباشه.شیطان
  • بردمش موهاش رو کوتاه کرده و براش سشوار هم کشیدن. میگه مامان عکس من رو بده بندازن رو جلد مجله. میگم برای چی؟ میگه میخوام معروف شم. از خود راضی میگم شما چه کار مهمی انجام دادی که میخوای عکست رو جلد مجله باشه؟ میگه من میبخشم.تعجب من آدمها رو میبخشم خب بخشیدن کار مهمیه دیگه. (چند وقت پیش فرمودند که میخوام ر ئ ی س ج م ه و ر بشم دزدها رو دستگیر کنم. گفتم مادر یکی داریم فعلا کار نمیکنه شما بیخیال شو. با این افاضات جدید فکر کنم داره به مقام ع ظ م ا فکر میکنه با عفو ملوکانه)
  • رادیو گفتگو برنامه ای رو شروع میکنه به اسم درآمدی بر شاهنامه. بعد راجع به رستم و اسفندیار شروع به بحث میکنن. آقا برگشته میگه اینها دارن شعر من رو میگن. اینها چرا شعر من رو کپی کردند؟نیشخند بنده همینجا از ابوالقاسم خان عذرخواهی کرده هرگونه آموزشی را شدیدا تکذیب میکنم.
  • میگه خاله نغمه من هم انگلیسی بلدم. معلم در میشه دور. معلم میشه تیچر مثل تیچر ندا. میز میشه تیبل. بیشتر انگلیسیها رو بلدم.
  • هر روز باید جواب بدیم چرا ایشون میرن مهد و اصلا منصفانه نیست که مدرسه ها تعطیل باشن ولی مهدها باز باشن و آقا از صبح تا عصر توی مهد بدبختی میکشن چون بهشون میگن بهم سنگ پرت نکنید. نیشخند
  • میگه مامان چرا بابا داد زد؟ میگم از دست من ناراحت شده. میگه چرا؟ میگم گفت بریم بیرون من گفتم نمیام. (عصر جمعه هاپویی شده بودم بینظیر) میگه چرا آقایونی که ازدواج میکنن همه باید به حرفشون گوش کنن؟

                                آقای فارغ التحصیل!!!!!!!

                      جشن فارغ التحصیلی آوند