سلام . خیلی وقته که اینجا بروز نشده (چه جمله مهمی واقعا، شما که نمیدونستید نه؟) تو این مدت بارها چیزهایی بود که میخواستم بنویسم و چندین بار تو ذهنم مرورشون میکردم ولی نمیدونم چرا جور نمیشد که بنویسم. وقتی توی خونه هستم تا میام پشت کامپیوتر،  وسایل پراکنده در سطح اتاقها و هال صدام میکنند که به دادشون برسم، لباسهای کثیف سبد رخت چرکها شروع به ناله میکنند، مواد اولیه آشپزی غر میزنن  که نمیخوای غذا درست کنی و ظرفهای نشسته بی ادب شروع میکنن به فحش دادن. خب دیگه کار به اینجا که میرسه من هم کامپیوتر رو خاموش میکنم و میرم اقلا دوتاشون رو ساکت کنم بعد که کارها انجام شد و شام جمع شد (خب ببخشید این کارها تا شام ادامه داره دیگه) و محمدعلی به یاری ائمه معصومین و 114000 پیامبر خوابیدن، من دوباره کامپیوتر رو روشن میکنم. اونوقت دوحالت داره یا حمیدرضا خودش پای اینترنته که من هی تو دلم دارم حرص میخورم چرا با من حرف نمیزنه و دیگه خب نوشتنم نمیاد (نوشتن آرامش و انرژی مثبت میخواد نه غر) یا خوابش میاد که اونوقت اون غر میزنه که مگه نمیخوای بخوابی؟ در نتیجه اینجا 2 ماه بروز نشد. اما خب دیگه نمیشد که راجع به آغاز 36 سالگی هیچی نگم. 36 سالگی خیلی بزرگه نه؟ من که یجوری میشم وقتی بهش فکر میکنم درنتیجه ترجیح میدم خیلی فکر نکنم. بعضی وقتها هم فکر میکنم تا آخرش باید یک کارهای مهمی کرده باشم وگرنه خیلی بد میشه. 35 سالگی که سال تصمیمات بزرگ بود  و حرفهای بزرگ بزرگ. شاید خیلیهاش هم الکی. اصلا در اثر جوگیری و از این حرفها. (معلوم شد که چقدر روحیه ام مثبته دیگه یا بیشتر توضیح بدم؟) امیدوارم 36 سالگی چند  دستآورد ملموس درست و حسابی داشته باشه.

فعلا طلسمش شکسته شد بهم انرژی مثبت بدهید که زودتر زودتر بنویسم لطفا.

دوست عزیزم کتی جان من هنوز هیچ کار عملی رو شروع نکردم که بتونم برآورد هزینه بدهم عزیزم.