سال تحصیلی داره تموم میشه و من خیلی خیلی خیلی خوشحالم از تصمیمی که گرفته بودم و این فرصت ایجاد شد که خیلی بیشتر از قبل با محمدعلی باشم. بعضی وقتهاش خیلی سخت بود مثل زمانهایی که میرفتم مدرسه دنبالش. دروغ چرا یکی دوبار دلم میخواست همونجا بشینم چادرم رو بکشم سرم زار زار گریه کنم. یا اینکه اصلا سوارش نکنم جاش بزارم تو خیابون و بیام. عین هیولا میشد. ولی روزهایی که سرویس میاردش خونه آی کیف میده. زنگ رو که میزنه دیگه دستش رو برنمیداره و همینطور زنگ میزنه تا در رو باز کنم بعد میاد بالا و من منتظر که در اسانسور باز بشه و یک بغل و چلوندن درست و حسابی داشته باشیم. یکی از شیرینترین لحظه هاست باور کنید. فکر میکنم برایش خاطرات خوبی موند از پیش دبستانی رفتنش و سال دیگه هم که تا 2 مدرسه هستند و من وقتم دیگه آزادتره. تازه ناهارش رو هم تو مدرسه میخوره و کار من کمتر میشه. (کلا موجود تنبلی هستم)

چند روز پیش داشتیم میرفتیم عروسی میگه مامان مگه تو از اون خانوم نازنازوها هستی که از چشمهاشون قلب میاد بیرون!!

دیشب موقع خواب: کت و شلوار من رو آماده کنید فردا با کت و شلوار برم مدرسه. با علی (دوست صمیمیش) جلسه داریم. میخواهیم ببینیم چجوری جنگ رو تموم کنیم. پول هم باید ببرم برای جلسه. تو جلسه 3 ساعت چایی و قند و آب پرتقال و اینها ست. (فکر کنم خوب داری میفهمی داستانها رو مادر)