سوار تاکسی رو صندلی عقب نشسته بودیم که من متوجه بچه 9، 10 ماهه ای شدم که تو بغل مامانش رو صندلی جلو  نشسته بود و روش به طرف ما بود. شروع کردم به خوش و  بش کردن باهاش و اون هم صدا در می آورد.

محمدعلی: مامان این چی میگه؟

من: نمیدونم.

محمدعلی: میگم این چی میگه که جوابش رو میدی؟

من: ما داریم باهم خوش و بش میکنیم.

محمدعلی: خب از کجا میفهمی که داره چی میگه؟

من: نمیدونم چی میگه. اون حرف خودش رو میزنه، من هم حرف خودم رو میزنم.

محمدعلی: حالا فهمیدم چرا وقتی بچه بودم به تو شک میکردم.

من: متفکرتعجبناراحتآخ