از عید تا حالا محمدعلی پولهاش رو جمع کرده بود و بقول خودمون پس انداز کرده بود. حالا چندوقتی بود که اصرار داشت یک حساب تو بانک باز کنه و کارت بانکی که اسم خودش رو روش نوشته شده باشه، داشته باشه. بعد از کلی امروز فردا کردن و هماهنگی دیروز صبح شال و کلاه کردیم و رفتیم بانک. شماره گرفتیم و صبر کردیم نوبتمون بشه. بعد گفتیم که میخواهیم برای ایشون حساب باز کنیم. پرسیدند به نام خودش؟ گفتم بله. گفتند شما نمیتونید، باید پدرش باشه. فقط پدرش میتونه به اسم محمدعلی برایش حساب باز کنه. حال من خیلی توصیف کردنی نیست. فقط سرم رو انداختم پایین و از بانک اومدم بیرون. حالا باید خشم محمدعلی رو هم کنترل کنم که اشکالی نداره الان به بابا تلفن میکنیم و با بابا میری حساب باز میکنی و اینها. 

نمیدونم این قوانین رو از کجا در میارن فقط داشتم فکر میکردم چقدر مادر تحقیر میشه زیر فشار این قوانین. داشتم به نوشی فکر میکردم که جوجه هاش رو برداشت و فرار کرد. به اینکه اگر حضرت عیسی الان بود کی باید براش حساب باز میکرد؟!!!!!

اگر چندسال پیش بود کلی راجع بهش حرف میزدم و غر میزدم تو خونه ولی دیشب هیچی نگفتم. قورباغه دیگه پخته شده.

صبح محمدعلی گفت که دیروز شخصیت مامان زیر سوال رفت. البته آقای همسر فرمودند که یک نکات ریزی در این قضیه وجود داره!!! عقل ناقص من که نفهمید چیه البته.