تابستانی دیگه گذشت و محمدعلی 9 ساله شد. جالبه که تولد محمدعلی میشه مراسم اختتامیه تابسان برای ما. امسال انگار هیچکس غیر از خودمون باورش نمیشد 9 ساله شده پسرک. 

طبق برنامه دو سال گذشته امسال هم سه ماه، هفته ای سه بار رفتیم باشگاه انقلاب کلاسهای فوتبال آقای پنجعلی با این تفاوت که محمدطه پسرخاله محمدعلی هم تو این کلاسها ثبت نام کرده بود و این خودش کلی داستان داشت. از کل کل های بینهایت این دوتا با هم تا رقابت بینشون و حسادت و دعوا و از اونطرف کیف کردنشون از اینکه باهم هستند و اینها. در مجموع فکر مکنم باهم بودنشون برای خودشون شاید بد نبود ولی برای اعصاب ما نه. دو ماه هم رفتند کلاسهای تابستانی مدرسه که اونهم خوب بود. ولی جوری بود که مادر بچه هیچ کاری رو نمیتونست برای خودش برنامه ریزی کنه چون مدت کلاسها کم و یکجورهایی ناقص بود. در مورد کلاسهای فوتبال تنها امید من اینه که بچّم یک ساعت و نیم تو زمین چمن طبیعی میدوه م کمی فعالیت میکنه و مجبوره به حرف مربی گوش بده و کار تیمی بکنه وگرنه دروغ چرا فکر نمیکنم ا این بچه فوتبال دربیاد. چشمکجدیدا گیر داده به کلاس ژیمناستیک و دوست داره بره ژیمناستیم تا بتونه مثل مرد عنکبوتی از این ور بپره اونور. حالا باید یکجای مناسب براش پیدا کنم که مربی خوبی داشته باشه.

ولی این تابستان برامون خدایی تابستان سختی بود از بابت مسائلی که درگیرش بودیم و باید حل و فصلش میکردیم. اول اینکه آقا شده عاشق موسیقی و یک نرم افزاری به اسم رادیو جوان که ما رو رسما بدبخت کرد. علاقه شدید به خواننده های رپ زیرزمینی که خدا خبرشون بده مزخرفی نیست که نخونن از نظر من مادر البته. بعضیهاش واقعا وحشتناکه، حالا اگر دغدغه مدهب هم داشته باشی که بیشترش ناجوره. هر روز هم یکی جدید را رو میکرد. اولهای تابستان که من در یک اقدام انقلابی یکدفعه پاکش کردم و گفتم هر موسیقی بخوای میریم سی دی آن را میخریم. بعد یک سی دی فروشی نزدیکمون بود که میرفتیم و میگفت مثلا فلانی رو میخوام که خب مجوز نداشت و سی دی نداشت. بعد فروشنده گوگولی برمیگشت میگفت الان برات میزنم. اونوقت من مجبور میشدم یک چشم غره به فروشنده برم و بگم که نه ما فقط از این سی دی ها (اشاره به قفسه هاش) میخریم. چندبار که تکرار شد این سناریو دیگه فروشنده مهربون دوزاریش افتاد. بعد این پسر ما هرکسی رو میدید برمیگشت میگفت فلانی و فلانی و فلانی و ... میشناسی؟ من میشناسمشون و دوستشون دارم و اینها. بعد اونطرف برمیگشت یک نگاهی به من میکرد که یعنی خاک تو ... با این تربیت کردنت. اینها چیه این بچه میگه. اوه

همین الان دارن میپرسند مامان "خوشگلا باید برقصن "مال کیه؟سوال

بعد بعضبها هم که خیلی مهربون بودنئ بهش میگفتند که آره من هم دوستشون دارم و اینها و بعد دیگه مگه میشد این پسره رو جمعش کرد. از خوشحالی بال درمی آورد و شروع میکرد به تعریف کردن و زبون ریختن. بعد همزمان هم اون شخص مهربون من رو زیر چشمی میپایید که عکس العملم را جع به خزعبلات ایشون چیه.شیطان من هم کلا سعی میکردم خودم رو بزنم به کوچه علی چپ که مثلا اصلا حواسم به شماها نیست.دروغگو بعد یکی از این مهربونها دوباره رادیو جوان رو ریخت رو موبایل من براش و ما رسما بدبخت شدیم.آخ من هم دیگه دوباره صلاح ندونستم پاکش کنم و فکر کردم اینکه باهاش گوش بدم و راجع بهشون حرف بزنیم بهتره. این بود که کل زمانهایی که با هم تو ماشین بودیم اینها رو گوش دادیم ابله

اوج صحبتهامون هم به اینجا رسید:

محمدعلی (درحالیکه یک تسبیح انداخته گردنش): مامان من الان فاسد شدم؟

من: یعنی چی:

محمدعلی: یعنی تسبیح انداختم گردنم فاسد شدم دیگه؟

من: نه پسرم، فاسد برای چی؟

محمدعلی: یعنی اینقدر فاسد شدم که بتونم خالکوپی کنم؟عینک

من:سوالمتفکر