از ساعت ۶.۵ صبح بیدارم که زودتر بیام سر کار، محمدعلی رو شب ساعت ١٠ خوابوندم که صبح زودتر بیدار شه، هر شب قبل از خواب حساب میکنم که اگ ساعت ٧ بیدار بشه که ٧.١۵ از خونه بریم بیرون که ٨ برسه مهد اونوقت من ٨.۵ با نیم ساعت مرخصی میرسم سر کار. ساعت ٧ میرم عوضش میکنم تا کم کم بیدارشه ولی اینقدر خوابش عمیقه که دلم میسوزه. میام میشینم رو مبل و صبر میکنم تا خودش کم کم بیدار شه و سعی میکنم به شرکت و کارهاش و اینکه خودم چقدر چشمام داره از بیخوابی میسوزه فکر نکنم ولی خب آخرش نمیتونم بغضم رو کنترل کنم. بعد دوباره سر خونه اول که مگه مجبوری بری سر کار. بعد دوبار این احساس که آره یکجورایی مجبورم حتی اگه به قول حمیدرضا گرسنه و توی خیابون نمونده باشیم. باز دوباره محمدعلی ٨ بیدار میشه، کلی توی ترافیک میمونیم، محمدعلی حالش بهم میخوره، کلی به خودم لعنت میفرستم تا حدود ساعت ٩ میرسیم مهد، صبحانه بچه‌ها توم شده و باید یادآوری کنم که صبحانه نخورده و باید بهش بدند. تقریبا تموم راه تا شرکت رو بغض دارم و به خودم بد و بیراه میگم تا ٩.۵ برسم شرکت. دوباره ساعت ٣.۴۵ باید بیام بیرون که ۴.١۵ برسم مهد. دیدنش یکجورهایی خستگی رو در میکنه.

فقط کافیه که برم دکتر فتحی یا یه جایی شبیه اون که پر از بچه زیر یکسال باشه تا دوباره دلم پر بکشه برای یک بچه دیگه. یکی دیگه که از تک تک لحظه‌هاش لذت ببرم. اگر زردی گرفت دنیا برام تموم نشه، اگه مجبور شد شیر خشک بخوره دنیا برام تموم نشه، اگه برای اینکه کی اومد دیدنش و کی نیومد مواخذه شدم دنیا برام تموم نشه، اگه اولین حرفی که زد مامان و بابا نبود بخاطر مواخذه شدن دنیا برام تموم نشه، اگه بدغذا بود بدونم که مطمئنا از گرسنگی نمیمیره و دنیا برام تموم نشه و ... . فقط بغلش کنم و بوش کنم و با محمدعلی دربارش حرف بزنیم و باهم باهاش بازی کنیم و بهش یاد بدیم که باید برادر بزرگش رو خیلی دوست داشته باشه و ... .

اگه تونستید بین دوتا پاراگراف بالا یک ارتباط منطقی پیدا کنید.کلافه

شمارش معکوس امتحانهای حمیدرضا شروع شده این جمعه و پنجشنبه هفته آینده. امیدوارم بخیر و خوشی تموم بشه هرچند که تازه میشه اولش.