ساعت ١١ شب دیگه میخواستم پسره رو راضی کنم که بخوابه که خب البته هیچ جوری حاضر نمیشد. خلاصه با کلی داستان بغلش کردم و رفتیم توی اتاقش و چراغ را هم روشن نکردم شروع کردم به صحبت کردن با اسباب بازیهاش و عروسکهاش، سلام خرسی، سلام میمونه، سلام اقا گاوه ... خب محمد علی از پنجره اتاقت برج میلاد رو نگاه کن وای آسمون رو ببین تاریک شده یک دفعه گفت بسه دیگه خسته شدم بریم بیرون دیگهخنده