محمدعلی اونقدر سریع داره بزرگ میشه که احساس میکنم دارم از لحظه‌هاش جا میمونم. هر روز یک حرکت جدید، یک عالمه ادا و اطوار جدید و یک عالمه دیگه حرفهای جدید. از وقتی رفته مهد سرعتش خیلی زیاد شده. اینقدر شبها انرژی داره که از پسش برنمیام. دیشب شک کرده بودم اونجا آمپول انرژی، قرص اکسی چیزی بهشون نمیدن.

عصرها که برمیگردیم تا میرسیم به چهارراه سردارجنگل و میپیچیم دست راست داد و یداد و گریه راه میندازه که دوست ندارم بریم خونمون دوست دارم بریم پیش مامانا. بعد با کلی حرف و استدلال و درآخر محل نذاشتن میرسیم خونه. از ماشین که پیاده میشه راه میفته سمت در حیاط که میخوام برم اپلاقا (منظورش اکبر آقا سوپر کنار خونه است). بعد باهم میریم اپلاقا و اونجا یک تفک (منظورش پفکه) میخواد، شیر و کیت کت رو من انتخاب میکنم بعد کلی داستان برای یک ماشین یا اتوبوس و نهایتا با دلخوری میاد خونه. توی راه هم اصرار که دستهام رو نمیخوام بشورم. بعد که میایم خونه اول لباس راحت، بعد شستن دست، بعد روشن کردن تلویزیون که عمو پورنگ بده، بعد یک بسته ذرت 1و2و3 داخل مکروویو و جشن مامان و محمد علی شروع میشه. البته از روز شنبه بابایی هم به این جشن اضافه شده ولی تازه داره اصولش رو یاد میگیره و ما هر مرحله رو باید توضیح بدیم مثل اینکه اپلاقا رفتن اصلا جای چونه زدن نداره و حتما هر روز باید انجام بشه.

دیشب میگه قرآن خوندم خانم بهم شکلات داد. میگم خب حالا چی خوندی؟ صلوات میفرسته. میگم مامان جون خسته نباشی اینو که بلد بودی لازم نبود من ماهی 25 تومن بدم که.

امروز هم 25 تومن برای لباس بالماسکه آقا (یکدست سرهمی وینی پو) دادیم به مهد. خلاصه فکر کنم همینطور پیش بره حسابی فقیر بشم من.

چهارشنبه میبرنشون سرزمین عجایب و ساعت 4 هم جلسه مادر و پدرها با مربیهاشونه. اولین جلسه با مربی پسرم. میگه بزرگ شده حالا باور نکنید.