داشتیم حاضر میشدیم بریم عروسی، لباس که پوشیدم محمد علی میگه مامان شکل عروسی شده.

صبح به باباش میگه بچه رو باید اذیت کرد؟ بچه رو باید اوف کرد؟

شب موقع خواب میگه یک چیزی بخون. هر شعری میخونم میگه این نه یک چیزی بخون.متفکر

توی ماشین اصرار داره باباش براش شعر خاصی رو بخونه بعد از چند بار تکرار مادر بزرگش هم تکرار میکنه بهش میگه آفرین مامان جون.خنده