وقتی حال و هوای دلت بهاری نیست، نه گندمهایی که برای سبز شدن خیس کردی بهت میچسبه، نه خونه تکونی و تمیزی پرده‌ها و فرشها نه خریدهایی که میکنی. انگار همش فکر میکنی که چی؟ یک جای کار که خیلی مهمه میلنگه و یکجورهایی احساس میکنی که  درست بشو نیست. دیگه حتی کاری هم برای درست شدنش به ذهنت نمیرسه و بدتر از اون احساس میکنی درست نشدنش هم دیگه مهم نیست. همینه دیگه!!

دیشب محمدعلی با تسبیح زد تو صورت باباش و کلی بیچاره دردش اومد. هرچی بهش گفتم برو بگو بابا ببخشید معذرت میخوام به روی خودش نیاورد. خواستم نوی دیالوگ رو عوض کنم گفتم برو بگو بابا ببخشید من باهات دوستم. رفت گفت بابایی من باهات دوستم نگران نباش.

بعد نوشت: رفتم توی سایت اونکیدو دیدم اپیزود ٨ سیزن ۵ اومده. نمیدونم میتونم تا هفته دیگه دوام بیارم که اقلا ٢ تا اپیزود سفارش بدم یا نه. معتادی هم بد دردیه‌ها.