دیروز جای همگی خالی دلتون نخواد یک کوزت پارتی داشتیم اساسی. از صبح محمدعلی رو سپردیم به مامان و حسابی خونه رو آبکشی کردیم. اینه که امروز اینقده خسته‌ام که نگو.

صبح ساعت ۶ محمدعلی شروع کرده به غر زدن، یک کمی میگذره دیگه صداش درمیاد که شیر میخوام. حمیدرضا میپرسه چقدر بهش بدم؟ میگ ١٢٠ سی سی. توی خواب و بیداری داد میزنه بابا تو نده مامانی بده.

داره با علی با لگو تفنگ درست میکنند و باهم بازی میکنن. به علی میگه یک تفنگ هم برای مامانم درست کن برای مامان خوشگل بانمکم.بغل

داریم تلویزیون میبینیم، اشاره میکنه به من و حمیدرضا میگه اگه ورجه وورجه کنید هر دوتاتون رو میزارم تو تخت.نیشخند

رفتیم پارک، یک دختر حدودا ٢ ساله رو تابه و باباش داشت تابش میداد. به هر زبونی میخواست بیارتش پایین نمیومد و هی میگفت دوباره. آخر سر باباش بهش گفت بیا بریم، مامان گریه میکنه ها!! میخواستم بهش بگم الآن یکی از بهترین لحظات مامانه. در حالیکه خیالش راحته که داره به بچش خوش میگذره، یک نفسی داره میکشه بنده خدا.