این عکسهای پایین محمدعلی و باباییشون میباشند:

حالا شما تصور کنید این آقا پسر دیروز به باباش میگه بابا دوست داری برقصی؟

من که مرده بودم از خنده و البته بابایی هی تذکر میدادن که نخند ولی خب نمیتونستم. فکر کنم بعد از 3 سالگی مهدش رو عوض کنیم.

تازگیها کمی از ورزش صبحگاهیشون رو اجرا میکنه البته فقط وقتی دلش بخواد و من که برای بخش قر کمرش ضعف میکنم. البته باز هم بابایی تذکر میدن.

سبزه‌های عیدمون که امسال برای اولین بار مثل آدم سبز شده بودن نمیدونم چرا کپک زدن و خراب شدن. البته حمیدرضا به من دلداری دادن و گفتن که تو میتونی. خلاصه سال دیگه برای نهمین بار تلاش میکنم. ببینم شما هم شنیدین به بعضیها نمیاد سبزه سبز کنن؟

یک مشکلی برام پیش اومده که البته قدیمیه ولی الآن بحرانی شده. وقتی عصبانیم باید یک چیز خوشمزه بخورم حالم خوب بشه. وقتی خوشحالم باید یک چیز خوشمزه بخورم و جشن بگیرم. وقتی خستم باید یک چیز خوشمزه بخورم تا خستگیم در بره. وقتی خیلی کار دارم و استرس دارم باید یک چیز خوشمزه بخورم تا بتونم کار کنم. ترازو و آینه فعلا شده آینه دق برای من. تازه حالا به اونها هم کار نداشته باشم لباسهام که هی همه دارن تنگ میشن رو چیکار کنم. هر کاری هم میکنم رژیم بگیرم یکی از اون وضعیتهای بالا پیش میاد و خب نمیشه دیگه. تازه مدت دوام این چیز خوشمزه هم نیم ساعته. یعنی بعد از نیم ساعت باید تمدید بشه. اینقدر خوشم میاد از این خانومهای باشخصیتی که هر چی بهشون تعارف میکنی مثل خانومها نمیخورن  یا مثلا میگن خونه ما شیرینی خورده نمیشه. من که میرم مهمونی چشمم به دره که کی شیرینی میارن تازه ظرف آجیلم هم مایه شرمندگیه. اگه کسی یک راهی برای لاغری سراغ داره که جواب میده لطفا بهم بگه. یک جایزه بزرگ بهش میدم بخدا. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم.

اگر کسی حالش بهم میخوره این پایینیرو نخونه لطفا.

این پسر من کلن همه چیز رو درسته قورت میده و نمیجوه. دیروز اومدم عوضش کنم و بشورمش میگه میشه پی پیم رو بخورم؟ میگم نه مامان. میگه توش ذلت (ذرت) داره.!!