گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی

آغاز سال ٨٨ رو با کلی تاخیر به همه تبریک میگم. امیدوارم که وقتی به انتهای سال میرسیم کنار تمام برنامه‌ها و آرزوهای امسالتون تیک انجام شد خورده باشه. خوشحالم که سال ٨٧ تمام شد. برای من سال خوبی نبود. امیدوارم از پس امتحانی که خدا در این سال از ما شروع کرد بر بیایم.

هفته اول رفته بودیم دزفول منزل عموی محمدعلی و کلی بهمون خوش گذشت البته از همه بیشتر به محمدعلی چون کلی با پسرعموهاش بازی کرد و کلی اذیتشون کرد که طفلیها هیچی بهش نگفتند و دست آخر هم صاحب یک موتورشارژی شد که خیلی خوش بحالش شد و از وقتی برگشتیم هم دائم میگه بریم دزفول. کلی توی مزرعه و باغ بازی کرد و ببعی و گاو و مرغ و خروس دید که از نزدیک ندیده بود. قایقهای روی رودخونه دز رو هم دیده بود میگفت بریم دریا سوار بشیم.

دیروز رفتم سرکار بعنوان اولین روز و قصدم این بود که تا آخر فروردین دیگه مرخصی نگیرم. ساعت 12.5 از مهد  محمدعلی زنگ زدند که تب داره و حالش بهم میخوره. از دیشب تا الآن مرتب تب داره و هیچ چیز هم نمیخوره. سه بار هم پاشویش کردیم تو حمام که کمی تبش پایین اومده. دیروز بردیمش دکتر حسین داهیفر بالای آدینه سیدخندان که توی کلینیک پگاه هم هست. دکتر خوبی بنظر میومد تا صبر کنیم که دکتر فتحی بیاد. خلاصه که دیشب تا صبح باهم دیگه بیدار بودیم و یکی در میون هم میگفت بزارم روی پات و یا پتوم رو صاف کن.

داشتم پوشکش رو عوض میکردم و در همون حال پاهاش رو میبوسیدم میگه لختم رو هم بوس کن. دلش رو هم بوسیدم میگه پوشکم رو هم بوس کن. (رو که نیست بخدا(

وایساده کنار دیوار و داره زور میزنه. میگم مامانی چیکار میکنی میگه ایشاالله پی پی میکنم.

دیشب هم مرتب میگفت خدای نکرده مریض شدم.