نمیدون این احساس منه یا همه مامانها. هرچی پاهای محمدعلی رو بوس میکنم سیر نمیشم. ناقلا خودش هم میدونه پاهاش رو یکی یکی میاره جلو میگه بوس بکن. لحظه‌هایی که توی بغلم بهم میچسبه احساس میکنم دنیا متوقف شده و آنقدر بوش میکنم و بوسش میکنم تا لحظه‌ای که جداشه.

یکی از لطفهای خدا به من دوستهای خیلی خوبیه که دارم از دوستهای دوران مدرسه تا همکاران شرکت. ولی بین همه دوستهای دانشگاه یک بوی دیگه‌ای دارند. نمیدونم بخاطر روزهای خوبیه که باهم گذراندیم یا اینکه بخاطر شبهایی که با هم خوابگاه درس خوندیم برای امتحان فرداش یا اینکه بخاطر سن و سال و موقعیت اونموقعمونه. در هر صورت وقتی با افرا یا استلا حرف میزنم یا ایمیلی و خبری از شیرین بدستم میرسه اونقدر کیف میکنم و اونقدر انرژی میگیرم که نگو.قلب یاد محوطه خواهران دانشگاه و بوفه شریف یونیون و علی آقا و .... بخیر. همه دوستهای دانشگاه رو دوست دارم ولی با اینها بیشتر در ارتباطم.

داشتم بهش شام میدادم، بعد از چند تا قاشق که خورد میگه نمیخورم دیگه تعارف نکن.خنده

باباش لپش رو کشید بهش میگه اوف شدم نکن.

بابا: ببخشید بابایی. بابات ۵٠% ترکه دیگه. ولی خب این ۵٠% خیلی غلیظه.

محمد علی: راست میگی؟تعجب

رسیدیم خونه به سرایدار ساختمون میگه عباس آقا تو گل پسری؟