دیشب رسما پروژه از پوشک گرفتن محمدعلی رو شروع کردم. ولی واقعا انرژی میبره. براش پمپرز ش.و.ر.ت.ی خریدیم و بهش گفتم که این پوشک نیست. ش.و.ر.ت.ه و نباید توش ج.ی.ش کنی. روش هم عکس فیل داره و کلی خوشگله. فعلا که باور کرده. اینکه هر نیم ساعت، سه ربع باید ببرمش دستشویی و هر دفعه اول کلی ناز آقا رو بکشیم بعد نیم ساعت میخواد دستش رو بشوره و ... حسابی اعصاب میخوادها.

دوباره از عادت مهد رفتن افتاده و صبحها داره با گریه میره. هرچی هم که به دلش راه میام که با گریه نره نمیشه. خیلی دلم میسوزه. دوباره رفتم تو مود بد و بیراه گفتن به خودم که میام سر کار. داشتم فکر میکردم چی میشد من هم وقتی میرفتم مدرسه تابستان میشستم یک هنری چیزی یاد میگرفتم بجای اینکه مساله ریاضی حل کنم. چی میشد بجای رفتن دانشگاه شریف یک فوق دیپلم راحت میگرفتم بعد هم ازدواج میکردم، خیلی زود بچه‌دار میشدم و میشستم خونه بچم رو بزرگ میکردم و کلی هم احساس رضایت و خشنودی میکردم. چی میشد وقتی به رئیس بزرگ گفتم میخوام استعفا بدم تا بچم بزرگ بشه بهم میگفت بسیار خوب. بجای اینکه بگه ما خانم پیر‌ه‌یار رو خیلی دوست داریم هر جور که میتونی بیا سر کار فقط بیا.  اگه یک روزی دختر دار بشم قبل از 18 سالگی شوهرش میدم به یک پسر کم سن خوشگل بچه پولدار شیرازی.

توی تعطیلات داشتیم با ماشین میرفتیم جایی (یادم نیست کجا) محمدعلی میگه مامانی میخوای بری سر کار؟ میگم نه مامان. میگه نرو سر کار. بابا حمیدرضا بزرگ شده باید بره سر کار.نیشخند

با لگو یک تفنگ درست کرده رفته پیش مامانم بهش میگه تکون نخور. میگم چرا مامان؟ میگه آخه کار بد کرده؟ بهش میگه چی کار کرده؟ مامانا فقط کار خوب کرده. میگه بعد از این میکنه (کار بد).