گزارشانه

سلام به همه دوستای گلم که اینقدر ایده های عالی داشتند برای تولد. داستان تولد ما هم اینجوری شد که چهارشنبه شب یعنی شب تولد آوند برنامه خواب شب داشت برای بچه ها. یعنی قرار بود بچه ها برن اونجا شام بخورن و بخوابن و ما هم فردا صبحش بریم دنبالشون. من هم یک کیک خریدم و بردم اونجا تا کنار بچه ها با هم تولد بگیرن. پنجشنبه هم یک مهمانی خانوادگی کوچیک خونمون داشتیم که جای شما خالی آبرو حیثیت هیچی برای من نموند. هرکی از در اومد تو محمدعلی دوید جلوش و گفت کادوم رو بده. بعد هم همون لحظه باز کرد (من از این داستانهای صبر کن موقع کیک باز کنیم و اینها ندارم چون میشناسمش که طاقت نداره) بعد اگه لباس بود که شروع کرد اعلام نارضایتی که چرا لباس خریدید و اسباب بازی نخریدید. اگر اسباب بازی بود که شروع کرد چرا ترنسفورمر نخریدید و از این حرفها. من که واقعا دلم میخواست برم تو زمین بعد که مهمونها رفتند بیام بیرون یک کتک حسابی بهش بزنم. بعد که همه اومدند و کادوها رو هم یکی یکی باز کرده بود تازه رفته نشسته میگه حالا یکی یکی کادوهاتون رو بیارید اگر هم کسی کادو نیاورده باشه بهش کیک نمیدم. دیگه تو اون لحظه من واقعا داشتم دنبال دمپاییم میگشتم. خلاصه که با وجودی که من هم فکر میکردم جایی که بچه ها باشن بهش خوش میگذره و از بازی لذت میبره ایشون  تمام نظریات بنده رو نقض کردند و معلوم شد فقط فقط از اسباب بازی کادو گرفت لذت میبرن و لاغیر. حالا کاشکی باهاشون بازی هم میکرد!!!!! خلاصه این از برنامه تولد ما.

خبر بعدی هم اینکه گوشی موبایلم پیدا شد. loveshower.gif : 42 par 39 pixels.یک خانواده بسیار محترم پیداش کرده بودند و چون گوشی کد میخواستطول کشیده بود تا بتونن باهام تماس بگیرن. خلاصه که شماره ها و اطلاعاتم برگشت.

امیروز صبح سومین روزی بود که پسرک رفت مدرسه. روز پنجشنبه جشن داشتن و معرفی فضای مدرسه. مربیها شروع کردند با بچه ها و پدرها بازی کردن. عمو زنجیر باف و قطار بازی و عمو بزغاله!!!! و وسطی. اگر شما در یکیش شرکت کردید بچه من هم شرکت کرد. کلش رو بالای درخت تشریف داشتند. بعد هم کارگاه هاشون رو دیدند و کمی موندیم و اومدیم. دیروز هم روز اول بود. وقتی رفتم دنبالش قیافش بیشتر به هیولای بود. آقا شاکی یودن که چرا ما درس نخوندیم و فقط بازی کردیم. بعد آوند رو میزنه تو سر اینها که اونجا از روز اول معلوم بود تایم آموزشی کی هست، تایم ناهار کی هست و تایم بازی کی هست. حالا انگار نه انگار که تا چند روز پیش میگفت من تو آوند بدبختی میکشم چون آزاد نیستم هرکاری دوست دارم بکنم!!!! 

دیرم شده بقیه اش رو بعدا مینویسم.

/ 10 نظر / 13 بازدید
افلیا

از دست این محمدعلی:) دلم براش تنگ می شه!

افسانه

پسرک شیطونت خیلی بامزه است و کارهاش واقعا خنده دار و نمکیه... وای اگه من جای مهمونهات بودم کلی با پسرکت سر به سر می ذاشتم! بعد هم پسرکت پر بی راه هم نمی گه خب... مدرسه رفته با هدف درس خوندن نه باز ی کردن که!!! خب به نظرم چون ذهن محمد علی یک ذهن مهندسی و ساختاری داره، اعتراضش وارده. [تایید]

پاییز مامان آراز

عزیز دل تولدت مبارک[قلب][قلب]

مهسا

تولدش مبارک! دلم خیلی براتون تنگ شده خیلی وقته ندیدمتون، باید منو هم دعوت می کردین تا براش اسباب بازی باحال میاوردم D:

نازنین مامان راشا تمشکی

ای محمدعلی بانمک خیلی دلم برات تنگ شده. مدرسه رفتن و تولدت خیلی مبارک. از دست تو آزاده چقدر با خوندن این یادداشت خندیدم [لبخند]

پوپک

تولد گل پسر مبارک. خودت هم خسته نباشی عزیزم

لیلا مامان مارتیا

تولد پسر شهریوریمون مبارک خوشحالم که شما زودتر از ما همه چیز رو تجربه میکنید و ما از شما استفاده و تقلب میکنیم[نیشخند]

ساحل

سلام آزاده جان خوبین؟ دلمون براتون تنگ شده! هر چند از وبلاگ پیگیر حال و احوالتون هستیم. یک سوال : محمدعلی متولد شهریور 85 هست؟ یعنی امسال رفته کلاس اول یا پیش دبستانی؟ چون این جور که من فهمیدم دبستان مفید بچه های متولد تابستان رو با بچه های سال بعد می پذیره ، یعنی پرهام باید سال دیگه بره پیش دبستانی و سال بعد بره کلاس اول ولی ظاهراً دبستان مفید سال بعد با پیش دبستانیها ثبت نامش نمیکنند و باید یکسال دیرتر به پیش دبستانی و مدرسه بره! درسته این قضیه؟

سیده فاطمه

من که عاشق همین حاضر جوابی های این پسر باهوشم شما رو نمی دونم در هر صورت گفتم که بدونی طرفدار زیاد داره محمد علی جان از خوذت هم بنویس

شبنم مامان آوین

عزیزم خیلی کارهاش بامزه است قشنگ میتونم از روی خوندن این پستها قیافه شیطونش را تجسم کنم حسابی ببوسش[قلب]