مترو

  • برای کاری باید میرفتیم منوچهری. ظهر پنجشنبه بود و تصمیم گرفتیم با مترو بریم. ایستگاه میرداماد ماشین رو پارک کردیم و بقیه راه رو با مترو رفتیم. برگشتنه تو مترو داخل یکی از این سالنهای عمومی نشسته بودیم. محمدعلی شروع کرده به آواز خوندن با صدای بلند. "میخوام برم کوه، کدوم کوه" حالا ول هم نمیکنه که. همه برگشته بودند ما رو نگاه میکردند. خجالتمن که دستم رو گرفته بودم جلوی صورتم که شطرنجی بشم. بعد هی داد میزنه که دستت رو چرا اینجوری گرفتی. بعد میگه مامان این آقاهه که روبرومونه سبیلش طلاییه. بهش بگم سبیل طلا!! تعجبکلا هم که بلندگو قورت داده. از مترو پیاده شدیم، اومدیم با پله برقی بیایم بالا با سرعت نور دولا شد و یک دکمه قرمز رو فشار داد. هیچی دیگه پله برقی وایساد. نگرانحالا یک جمعیت عظیم برگشتن ما رو نگاه میکنن و من هم میخوام زمین باز شه برم توش. خلاصه که در بین آه و ناله و نفرین جماعت از ایستگاه میایم بیرون. با خودم میگم دفعه آخرم بود که با ایشون سوار مترو شدم.
  • داشتیم میرفتیم دیدن آفرین خانم میگه حالا بریم ببینم دختر عموم چه شکلیه. خوشگله؟ زشته؟ سفیده؟ بعد هم که ازش پرسیدند دوستش داری گفت باید فکرام رو بکنم.

من راجع به اتمک اینجا مفصل نوشتم.

/ 8 نظر / 10 بازدید
لوت

یه تجربه مشابه دارم، اما توی یک فروشگاه بزرگ! کابوسی بود واسه خودش

bahareh mamane amir va ava

ey janaaam che aghaye khordani hastesh mohamad alii. khob azadeh jan manam az in tajrobeha besyarr daram amir kheyli faratar az senesh konjkave mesle mohamad ali .khob dokme ghermezaro vase hamin kara gozashtan dige chera narahat shodi ??be nazare man ke aslanam khejalat nadareeee beboos roye mahesho.

خدیجه زائر

سلام گمت کرده بودم من[اوه]..خدا رو شکر که دوباره پیدات کردم.عزیزم پسرت خیلی هم شیرینه.چرا خجالت.باور کن یه روز این کاراش میشه برات بهترین خاطرات دنیا........از طرف من ببوسش.[ماچ][بغل]

afshan

من يكي كاملا دركت مي كنم .يك وقت هايي هست كه در مقابل بقيه ادمها احساس مي كنم كه درمانده ام و همه دارند نگاهم مي كنند و دارند سرشان ر ابه علامت تاسف نشان مي دهند از اينكه مارتيا يك هميچين مامان ابله ناداني داره كه يك هميچين پسر بي ادبي را بزرگ كرده [نیشخند]

زرافه خوش لباس

سیبیل طلا خیلی جالب بود. من عاشق این بچه هام که واقعا بچگی می کنند. پسر خودم انقدر بچه مثبت و آقا شده که راستش اینجور جذابیت ها رو نداره.

مژده

اي جونم... دلم براتون خيلي تنگ شده... اين روزا سرم خيلي شلوغه... خيلي درگير كلاسام شدم... كاش وقتي بود و مي توونستم ببينمتون... راستي مهد كودك آيسا رو ديروز عوض كردم... محمد علي عزيزمو ببوس[بغل][ماچ]

مرتضی

سلام.ایشالا که روزی دامادیش رو ببینید.[گل]