امید من به شما پیش دبستانیهاست

هفته پیش رفتیم پیش خانم دکتر هرندی و واکسنهای سه گانه و ام ام آر رو زدیم و قطره فلج اطفال رو هم خوراندیم به محمدعلی. خداییش این واکسن چیز کوفتیه. البته حالا که خوب بود ولی موقعی که محمدعلی نوزاد بود هر بار که واکسن میزد من کلی داستان داشتم. حالا که یادم میفته با خودم میگم عجب آدمی بودم ها. یادمه وقتی مادرهایی رو تو مطب دکتر فتحی میدیدم که بچه دومشان را برای واکسن آورده بودند یا اون خانمه که وقتی محمدعلی زردی داشت و بستری بود بچه دومش زردی داشت و با ما تو یک اتاق بودند اونوقت کلی خونسرد نشسته بودند و هیچکدوم از نن من غریبن بازیهایی که من در می آوردم رو در نمیآوردند فکر میکردم اینها دیگه چه مادرهای بی احساسی هستند (اینقدر که به کار همه کار داشتم و فضول بودم، البته الآن بهتر شدم) ولی حالا درکشون میکنم. سر بچه اول من واقعا خل و چل بودم ها. انگار که خدا فقط به ما یک بچه داده.

خلاصه از بحث دور نشیم داشتم میگفتم که بچم واکسن زد. خب شبش دستش درد میکرد و شروع کرده بود به آه و ناله که من چقدر بدبختم و چرا باید درد بکشم و دفعه آخرم بود که واکسن زدم و اینها. پدر بزرگوارشون تصمیم گرفتن که یکخرده درس تحمل و ایثار و بزرگی و خلاصه از این حرفها به بچه بدهند. بعد نمیدونم با چه منطقی داستان حسین فهمیده برای ایشون تعریف کردند. خلاصه تا اونجا که ایشون تشریف بردند زیر تانک. بعد محمدعلی پرسید که خب بعدش پادشاه شد؟ جواب گرفت که نه. پرسید که خب بعدش رئیس جمهور شد؟ جواب گرفت که نه. شهید شد. بعد آقا فرمودند: خب این چه کاریه. این که خودکشیه. من که هیچوقت اینکار رو نمیکنم از اونور تانک میپرم بیرون.

 

جمعه شب شام رفته بودیم بیرون و محمدعلی عد از اینکه مرغ سوخاریش رو خورد پرسید که این گوشت چه حیوونی بود؟ پدر جواب دادند مرغ. محمدعلی پرسید گوسفند چون تخم میذاره نمیکشنش؟!!!!!!!!!!!! پدر درحالیکه از این سوال مبهوت شده بود پرسید گوسفن چی کار میکنه؟ محمدعلی جواب داد شیر میده. پدر کمی حالش جا اومد و از شک خارج شد بعد برای اینکه از سلامت عقل پسرش مطمئن بشه پرسید گاو چی میده؟ محمدعلی به سرعت پاسخ داد شیر. اینجا دیگه پدر که از عقل بچش خیالش راحت شده بود نمیدونم دوباره با چه منطقی از ایشون پرسید که خب محمدعلی چی میده؟ محمدعلی هم پاسخ داد: گ و ... . اینجا بود که کل پرسنل رستوران به سلامت روانی خانواده شک کردند و درحالیکه سیاه شده بودند روی زمین نشستند و ما بدو از محل متواری گشته و تا سالها آنجا پیدایمان نمیشود باشد که کلا از یادها فراموش شویم.

/ 31 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهي

يعني بخش آخر خدااا بود[خنده][خنده][خنده]

بهي

يعني بخش آخرش خداااا بود[خنده][خنده][خنده]چه پسرشيريني داريد[قلب]

مامان آرسام

آزاده جان آقای سلطانی مشاوره هم می کنند اگر جوابتون مثبت هست تلفنی دارید خیلی فوری برای یکی از دوستانم می خوام؟

مارتیا پسر دوستداشتنی ام

راستش نمی دونم چرا این پستت را ندیده بودم خیلی خنده دار بود .خیلی زیاد خوب به شماها ثابت شده که پسرتان چه جواب های خیره کننده و دندان شکنی می ده خوب چرا ازش یک همچین سوالی می کنید [نیشخند]

باران

سلام خبری ازتون نیست [لبخند]

مامان دو گل

یلداتون مبارک خانمی در کنار عزیزانت شاد باشی[گل]

fatemeh

سلام به مامان محمد علی محمد من 4:5 ساله است و من حداقل تا 6 ماه دیگر ایران نمی ایم میشه در مورد چگونه بازی کردن با بچه ها من را راهنمایی کنید همینطور در مورد اینکه من برای برخورد در ست با بچه از کجا شروع کنم ابته من درحد خودم تلاش و مطالعه کرده ام ولی دسترسی ام محدود است و می دانم باید از دیگران آموخت ممنون از راهنمایی تون در پناه حق

پويا

آزاده جان خيلي كم پيدايي اميدوار بودم شب يلداي آوند ببينمتون كه نيومديد .ايشالا هر جا هستين شاد و خرم باشين،محمد علي نزنين رو ازطرف من ببوس

اردیبهشت

تولدت مبارک.