دوباره مینویسم پس هستم

سوار تاکسی رو صندلی عقب نشسته بودیم که من متوجه بچه 9، 10 ماهه ای شدم که تو بغل مامانش رو صندلی جلو  نشسته بود و روش به طرف ما بود. شروع کردم به خوش و  بش کردن باهاش و اون هم صدا در می آورد.

محمدعلی: مامان این چی میگه؟

من: نمیدونم.

محمدعلی: میگم این چی میگه که جوابش رو میدی؟

من: ما داریم باهم خوش و بش میکنیم.

محمدعلی: خب از کجا میفهمی که داره چی میگه؟

من: نمیدونم چی میگه. اون حرف خودش رو میزنه، من هم حرف خودم رو میزنم.

محمدعلی: حالا فهمیدم چرا وقتی بچه بودم به تو شک میکردم.

من: متفکرتعجبناراحتآخ

/ 7 نظر / 11 بازدید
پرین

هنوز هم زبون شیرین و خواستنی خوشحالم که دوباره می نویسی آزاده جان[قلب]

مرد احساسی

متنفّرم از خودم... که همیشه نگران کسانی میشوم که اگر بِمیرم هم نگرانم نخواهند شد... خسته نباشید دوست عزیز

فریدا مامان رایا

واقعا چرا نمی نویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟جلسه هاس آخر ماه آقای سلطانی را چرا نمی آیین؟

نوا

می شه از مرکز و کلاسهاش برامون بنویسید که اگه تونستیم بیاییم؟

آذر

سلام. من تو پست قبلی هم ازتون خواستم ...باز تکرار می کنم میشه کمک کنید من سی دی کودک متعادل دکتر سلطانی رو تهیه کنم؟ یه شماره موبایل تو سایت ب مثل بازی هست خاموشه

شبنم مامان آوین

عزیز دلم خیلی شما بامزه هستی دلم برات تنگ شده

افسانه

:)